تبریک
داوريها و قضاوتهاي آن
حضرت- عليهالسلام- کاملا ابتکاري و بيسابقه است، که در هر قضيهاي با
پيگيري دقيق و عميق ماجرا، و طرح و تدبير نقشههايي حيرت آور، و الهام
گرفته از امدادهاي غيبي نيرنگ مکاران و جرائم مجرمين را کشف و شخص جاني را
ناگزير از اقرار نموده و حق را به صاحب حق رسانده و حدود الهي را بدون
کمترين اغماض و با قاطعيت تمام به اجراء درآورده و به قضاوتهاي سطحي و
پوشالي اکتفا ننموده است. که البته بحث و بررسي پيرامون قضاوتهاي آن حضرت-
عليه السلام- و مطالعه همه جانبه آنها امري است لازم و ثمربخش که نيازمند
فرصت و مجالي مناسب و تحقیقات مستقل در اين زمينه است.
از رسول خدا- صلي الله عليه و آله- درباره آن حضرت- عليهالسلام- نقل شده که فرمود: اقضاکم علي؛ [1] برترين شما در قضاوت علي است و نيز فرمود: يا علي انت اعلم هذه الامة و اقضاها بالحق؛ يا علي! تو داناترين اين امت و برترين آنان در قضاوت به حق ميباشي.
و هنگامي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله- خواست آن حضرت را به عنوان قاضي به سوي يمن بفرستد برايش دعا کرده بدرگاه خدا عرضه داشت: اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه؛ خدايا قلب علي را هدايت کن و زبانش را ثابت و استوار گردان. که خود آن حضرت- عليهالسلام- ميفرمايد: پس از اين دعايي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله- در حقم نمود در هيچ قضاوتي ترديد نکردم.
و نيز ميفرمايد: اگر بر بساط قضاوت تکيه زنم حکم ميکنم بين پيروان تورات به توراتشان، و پيروان انجيل به انجيلشان، و پيروان قرآن به قرآنشان، بگونهاي که هر کدام به نطق آمده بگويد: علي به آنچه که در من هست قضاوت نموده است. [2] .
[1] مناقب، سروي، ج 1 ص 62.
[2] ارشاد مفيد، ص 15 و 16.
نقل قضاوتها
شيخ کليني- رحمه الله- در کافي، شیخ صدوق- رحمه الله- درفقيه، شیخ مفيد رحمه الله در ارشاد، شیخ طوسي رحمه الله در تهذيب، سيد رضي رحمه الله در خصائص الائمه و سروي رحمه الله در مناقب، پارهاي از قضاوتهاي آن حضرت عليهالسلام را نقل کردهاند و جمعي از علماي متقدم کتابهايي مستقل در اين زمينه تاليف نمودهاند؛ اگر چه بجز کتاب ابراهيم بن هاشم قمي که بنا به نقل بعضی موجود است، بقيه به ما نرسيده است ولي در کتاب فهرست شيخ طوسي و نجاشي مذکور ميباشند، مانند کتاب اسماعيل بن خالد، و عبدالله بن احمد و محمد بن قيس بجلي، و عبيدالله بن ابيرافع يا پدر او و...
مطالبی که در این قسمت بیان می گردد عمدتا برگرفته از ترجمه کتاب معروف قضاء اميرالمومنين علي بن ابيطالب (علیه السلام) تاليف شيخ محمد تقي تستري ميباشد.
برای جلوگیری از اطاله کلام تنها برخی از قضاوتها انتخاب گردیده و بجز چند مورد خاص، قضاوتها مربوط به زمان حکمفرمایی خود حضرت است؛ با این وجود لازم به ذکر است که تعداد زیادی از داوریهای امیرالمومنین علیه السلام در دوران خلفای سه گانه و خصوصا خلیفه دوم و در زمانی که همگان در قضاوت درمانده شده و شخص مظلوم فریاد التجا بلند کرده است به وقوع پیوسته است.
جمله معروف "لو لا علی لهلک عمر" در مواردی چند پس از حکم کردن امیر مومنان علیه السلام در زمان درماندگی خلیفه دوم از او صادر شده است.
توطئهاي که فاش گرديد
در زمام خلافت عمر دو نفر امانتي را نزد زني(سالمند) به وديعت گذاشتند و به وي سفارش نمودند که تنها با حضور هر دوي آنان وديعه را تحويل دهد.
پس از مدتي يکي از آن دو به نزد زن رفته مدعي شد که دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولي چون آن مرد زياد رفت و آمد مينمود و مطالبه ميکرد، وديعه را به وي رد کرد. پس از گذشت زماني مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود که نزاعشان در گرفت، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت: تو ضامن وديعه هستي. اتفاقا اميرالمومنين عليهالسلام در آن مجلس حضور داشت، زن از عمر خواست تا علي عليهالسلام بين آنان داوري کند، عمر گفت: يا علي! ميان آنان قضاوت کن. اميرالمومنين عليهالسلام به آن مرد رو کرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نکردهايد که سپرده را به هر کدامتان به تنهايي ندهد، اکنون وديعه نزد من است، برو ديگري را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نکرد و از اين راه توطئه آنان را آشکار نمود؛ زيرا آن حضرت عليهالسلام ميدانست که آن دو با هم تباني کرده و خواستهاند هر دو نفرشان از زن مطالبه کنند تا او به هر دو غرامت بپردازد. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب القضاء و الاحکام باب النوادر، حديث 12. تهذيب باب الزيادات في القضايا والاحکام، حديث 11.
استدلال به قرآن
هنگامي که هيثم از بعض غزوات به خانه خود بازگشت، پس از شش ماه تمام زنش فرزندي به دنيا آورد. هيثم فرزند را از خود ندانسته وي را نزد عمر برد و قصه را برايش بيان داشت. عمر دستور داد زن را سنگسار کنند. اتفاقا پيش از آن که او را سنگسار کنند، اميرالمومنين عليهالسلام او را ديد و از قضيه باخبر گرديد، پس به عمر فرمود: بايد بگويي زن راست ميگويد؛ زيرا خداوند در قرآن ميفرمايد: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛ [1] مدت حمل و از شير گرفتن فرزند، سي ماه است و در آيه ديگر ميفرمايد: والوالدات يرضعن اولادهن حولين کاملين؛ [2] مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير ميدهند.
و وقتي که بيست و چهار ماه دوران شير دادن از سي ماه کم شود شش ماه ميماند که کمترين دوران حاملگي است.
عمر گفت: اگر علي نبود عمر به هلاکت ميرسيد و زن را آزاد نمود [3] .
[1] سوره احقاف، آيه 14.
[2] سوره بقره، آيه 233.
[3] مناقب، سروي، قضاياه (علیه السلام) في خلافه عمر. ارشاد، مفيد، ص 110.
مفهوم سخن
مردي و زني را نزد عمر آوردند، مرد به زن گفته بود: زناکار! زن نيز به او گفته بود تو از من زناکارتري. عمر دستور داد هر دو را تازيانه زنند. اتفاقا اميرالمومنين عليهالسلام در آنجا حضور داشت فرمود: شتاب مکنيد، زن مستحق دو حد است و بر مرد حدي نيست، سزاي زن دو حد است؛ زيرا اولا: به آن مرد تهمت زده و مستوجب حد افترا شده است. و ثانيا: به زناي خود اقرار کرده که به مرد ميگويد: تو از من زناکارتري؛ يعني، من هم زناکارم ولي کمتر، و از اين جهت مستحق حد زنا هم گرديده است. و آنگاه فرمود: از ناحيه دوم حد کاملي به او زده نميشود. [1] .
[1] علت اين که از ناحيه دوم حد کاملي به او زده نميشود؛ زيرا حد زنا با چهار دفعه اقرار ثابت مي شود، و زن تنها يک بار اقرار کرده بود، وعلت اين که حد افتراء از مرد ساقط گرديد؛ زيرا به سبب اقرار زن به زناي خود تهمت مرد منتفي گرديد. مناقب، سروي، قضاياه (علیه السلام) في عهد الثاني.
دادرسي امام علي علیه السلام
وقتي امام علي (عليه السلام) وارد کوفه شد مردم برگرد او جمع شدند، در بين آن مردم جواني بود که در جنگهاي آن حضرت نيز شرکت کرده و در رکاب او مي جنگيد، روزي آن جوان با زني ازدواج کرد. صبح روز بعد حضرت علي (عليه السلام) در مسجد نماز صبح را به جا آورد، سپس به يکي از اصحاب فرمود: به فلان محله مي روي در آنجا مسجدي مي بيني در کنار آن مسجد خانه اي است که صداي مشاجره زن و مردي را مي شنوي، آن زن و مرد را نزد من بياور. آن شخص رفت و آن دو نفر را نزد حضرت آورد. امام (عليه السلام) فرمود: چرا از ديشب تا حال در مشاجره و نزاع هستيد؟ جوان گفت: اي اميرمؤ منان (عليه السلام) من اين زن را به عقد خود در آوردم اما چون نزد او رفتم حالت تنفري در خود نسبت به او احساس کردم و نزديک او نشدم و اگر قدرت داشتم شبانه او را از خانه بيرون مي کردم. لذا به نزاع و مشاجره مشغول بوديم، تا اينکه فرستاده شما نزد ما آمد. حضرت به حاضرين در آن مجلس فرمود: بعضي از حرفها را نبايد همه کس بشنوند (يعني، شما از مجلس خارج شويد) همه برخاستند و مجلس را ترک کردند و فقط آن زن و مرد نزد حضرت باقي ماندند. حضرت علي (عليه السلام) به آن زن فرمود: آيا اين جوان را مي شناسي؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: اگر من حال و گذشته او را برايت بگويم و او را بشناسي انکار حقيقت نمي کني؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: آيا تو فلاني دختر فلان شخص نيستي؟ زن گفت: آري. حضرت فرمود: آيا پسر عمويي نداشتي که هر دو عاشق يکديگر بوديد. گفت: آري. فرمود: آيا پدرت از ازدواج شما ممانعت نکرد و او را از همسايگي خود دور نکرد تا شما با يکديگر تماسي نداشته باشيد؟ زن گفت: همين طور است. فرمود: آيا به يادداري که يک شب براي قضاء حاجت خارج شدي و پسر عمويت تو را غافلگير کرد و با تو نزديکي کرد و تو حامله شدي و جريان را از پدرت پنهان کردي و تنها به مادرت خبر دادي؟ و چون زمان وضع حمل تو فرا رسيد مادرت تو را به بيرون خانه برد و بچه ات را به دنيا آوردي و او را در پارچه اي پيچيدي و پشت ديوار گذاشتي و لحظاتي بعد سگي به آنجا آمد و تو ترسيدي که بچه ات را بخورد، سنگي برداشتي و به سوي سگ انداختي اما سنگ به سر بچه خورد و سرش شکست و تو و مادر نزد او آمديد و مادرت سر او را با پارچه اي بست و بچه را گذاشتيد و رفتيد... زن ساکت شد. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مي دهم که حق را بگويي، زن فرمايش امام را تایید کرد و گفت: يا علي (عليه السلام) غير از من و مادرم هيچ کس از اين جريان اطلاع نداشت. حضرت فرمود: خداوند مرا از آن واقعه با خبر کرد. حضرت بعد فرمود: صبح آن روز عده اي آمده و آن بچه را برداشتند و او را بزرگ کردند و او را با خود به کوفه آوردند و تو را به عقد او در آوردند در حالي که او پسر تو بود.
سپس حضرت به آن جوان فرمود: سرت را نشان بده چون جوان سر خود را برهنه کرد اثر شکستگي در سر او ديده شد. حضرت فرمود: اين جوان همان پسر تو مي باشد و خدا او را از عمل حرام بازداشت برو و با فرزندت زندگي کن که ازدواج بين شما وجود ندارد. [1] .
[1] محجة البيضاء، ج 4، ص 195.
حماقت منافقي بي آبرو
در دوران زندگي امام علي (عليه السلام) اشعث بن قيس [1] با مردي دعوا داشت و فرداي آن روز قرار بود او در محکمه امام علي (عليه السلام) حاضر شده و محاکمه گردد. اشعث شبانه حلوايي آماده کرده آن را براي امام برد تا از اين راه امتيازي براي محاکمه فردا به دست آورد.
امام (عليه السلام) در را گشود و نگاهي به حلوا کرد و فرمود: اصله ام زکاه ام صدقة فذلک محرم علينا اهل البيت؛ آيا بخششي، يا زکاتي و يا صدقه اي است؟ اينها همه بر ما خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حرام است.
عرض کرد: هديه است.
امام فرمود: گريه کنندگان در سوگ تو بنشينند آيا از اين راه وارد شده اي که مرا بفريبي؟ سوگند به خدا اگر هفت آسمان و زمين را به من بدهند که پوست جوي را از دهان مورچه اي به ستم در آورم نافرماني خدا را نمي کنم. [2] .
[1] اشعث دختري بنام جعده داشت که همسر امام حسن (عليه السلام) شد و به امام زهر داد و پسري بنام محمد داشت که در قتل مسلم بن عقيل و سپس در کربلا دخالت داشت او و فرزندانشان از شرورترين افراد عصر خود بوده اند به حدي که معاويه نيز از شرارت اشعث مي ترسيد.
[2] نهج البلاغه، خطبه 224.
دعواي عبد و مولا
روزي برده اي بر ارباب و مولاي خود شوريد و او را گرفت و مدعي شد که او ارباب است و آنکه اسير شده، همانا برده اوست. هر چه اطرافيان سعي کردند با نصيحت و سوگند، حتي تهديد غلام را از اين رفتارش باز دارند نتوانستند، او همچنان در ادعاي خود محکم و راسخ بود و هر دو آنها ادعا داشتند که مولا هستند و برده نمي باشند.
اين ماجرا را براي حل اختلاف به امام علي (عليه السلام) رساندند، حضرت به هر دو آنها را فرمود: تا رو به ديوار بايستند و سر به ديوار بگذارند و در آن حالت آنها را نگه داشت، آنگاه به قنبر فرمود: شمشير خود را از غلاف برکش. قنبر گفت: آماده ام يا علي! آنگاه حضرت فرمود: گردن غلام را بزن.
در اين هنگام آن کس که غلام بود بي اختيار خود را از ترس کنار کشيد و دعوا مولای و عبد خاتمه يافت. [1] .
[1] خصايص الائمة، شريف رضي، ص 86.
عفو و بخشش بخاطر قرآن
روزي از روزهاي حکومت امام علي (عليه السلام) شخصي خدمت امام آمد و اعتراف به دزدي کرد، امام به او فرمود: حد دزد قطع دست است. آيا باز هم اعتراف مي کني؟
او بار ديگر به جرم خود اعتراف کرد. امام پرسيد: آيا چيزي از آيات قرآن را در حفظ داري تا قرائت کني؟
گفت: آري، سوره بقره را حفظ دارم و مدام آن قرائت مي کنم.
امام فرمود: برو دست تو را به برکت سوره بقره بخشيدم. اشعث بن قيس که مردي منافق و از پليدان روزگار امام علي (عليه السلام) بود به آن حضرت اعتراض کرد و گفت: آيا حدود الهي را تعطيل مي کني؟
امام فرمود: تو چه مي داني حکم اين مسأله را؟ هر گاه براي جرمي شاهد و دليل اقامه شد، امام بايد حد الهي را اجرا کند، اما اگر مجرمي خود اعتراف کرد اين کار او با امام است؛ مي تواند عفو کند و مي تواند حد الهي را جاري سازد. [1] .
[1] استبصار شيخ طوسي، ج 4؛ اصول کافي، ج 7، ص 260.
سفري که بازگشت نداشت
روزی اميرالمومنين عليهالسلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جواني گريه کنان در حالي که گروهي او را تسلي ميدادند، جلوي آن حضرت آمد. امام عليهالسلام به جوان فرمود: چرا گريه ميکني؟
جوان گفت: يا اميرالمومنين! سبب گريهام حکمي است که شريح قاضي[1] دربارهام نموده، که نميدانم بر چه مبنايي استوار است؛ و داستان خود را چنين شرح داد: پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادي به همراه داشته و اينها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است، حال او را از آنان ميپرسم، ميگويند: مرده است. از اموال و دارايي او ميپرسم، ميگويند: مالي از خود برجاي نگذاشته است. ايشان را به نزد شريح بردهام و او با سوگندي آنان را آزاد کرده، با اين که ميدانم پدرم اموال و کالاي زيادي به همراه داشته است.
اميرالمومنين عليهالسلام به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در کار اين جوان تحقيق کنم، آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وي فرمود: چگونه بين ايشان حکم کردهاي؟
شريح گفت: يا اميرالمومنين! اين جوان مدعي بود که پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادي با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است و چون از حالش جويا شده، به وي گفتهاند: پدرش مرده است. و من به جوان گفتم: آيا بر ادعاي خود گواه داري؟ گفت نه، پس اين گروه منکر را قسم دادم و آزاد شدند.
اميرالمومنين عليهالسلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم که در مثل چنين قضيهاي اين گونه حکم ميکني؟!شريح: پس حکم آن چيست؟
امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اکنون چنان بين آنان داوري کنم که پيش از من جز داود پيغمبر کسي به آن حکم نکرده باشد.
اي قنبر! ماموران انتظامي را حاضر کن! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر ماموري را بر يک نفر از آنان موکل ساخت و آنگاه به صورتهايشان خيره شد و فرمود: چه ميگوييد آيا خيال مي کنيد که من از جنايتي که بر پدر اين جوان آگاه نيستم؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم. سپس به ماموران فرمود: صورتهايشان را بپوشانيد و آنان را از يکديگر جدا سازيد پس هر يک را در کنار ستوني از مسجد نشاندند در حالي که سر و صورتشان با جامههايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام عليهالسلام منشي خود، عبدالله بن ابيرافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و کاغذ بياور! و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند. و آن حضرت عليهالسلام به مردم فرمود: هر وقت من تکبير گفتن شما نيز تکبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمود و يکي از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرد و به عبدالله بن ابيرافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسي او پرداخت و پرسيد: در چه روزي شما و پدر اين جوان از خانههايتان خارج شديد؟گفت: در فلان روز. در چه ماهي؟گفت: در فلان ماه. در چه سالي؟گفت: در فلان سال. در کجا بوديد که پدر اين جوان مرد؟ گفت: در فلان محل. در خانه چه کسي؟گفت: در خانه فلان. به چه بيماري؟ گفت: با فلان بيماري. مرضش چند روزي طول کشيد؟گفت: فلان مدت.
در چه روزي مرد؛ چه کسي او را غسل داده کفن نمود و پارچه کفنش چه بود و چه کسي بر او نماز گزارد و چه کسي با او وارد قبر گرديد؟
و چون بازجوئي کاملي از او به عمل آورد صدايش به تکبير بلند شد، و مردم همگي تکبير گفتند، سايرين که صداي تکبيرها را شنيدند يقين کردند که آن يکي راز خود و ديگران را فاش ساخته است، آن حضرت عليهالسلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وي را ببرند.
سپس ديگري را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرده به وي فرمود: آيا تصور ميکني که من از جنايت و خيانت شما اطلاعي ندارم؟
در اين هنگام که مرد شک نداشت که نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف کرده چارهاي جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت: يا اميرالمومنين! من هم يک نفر از آن جماعت بوده و به کشتن پدر آن جوان تمايلي نداشتم؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود.
پس امام عليهالسلام تمام شهود را پيش خوانده يکي پس از ديگري به کشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار کردند، و آنگاه مرد اول هم که اقرار نکرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت عليهالسلام آنان را عهدهدار خونبها و اموال پدر جوان گردانيد. در اين موقع که خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافي شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر کدام مبلغي را ادعا ميکرد، پس اميرالمومنين انگشتر خود و انگشترهاي آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط کنيد و هر کدامتان که انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت ميکند.
پس از فيصله و اتمام قضيه شريح گفت: يا اميرالمومنين! حکم داوود پيغمبر چه بوده است؟
آن حضرت عليهالسلام فرمود: داوود از کوچهاي ميگذشت، اتفاقا به چند کودک برخورد نمود که سرگرم بازي بودند، و شنيد کودکي را به نام مات الدين؛ مرد دين صدا ميزنند، داوود کودکان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت: نام تو چيست؟گفت: مات الدين. داوود گفت: چه کسي اين نام را براي تو معين کرده؟گفت: پدرم. داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسيد اي زن! اسم فرزندت چيست؟ گفت: مات الدين. داوود: چه کسي اين نام را بر او نهاده است؟ زن: پدرش. داوود: به چه مناسبت؟ زن: زماني که اين فرزند را در شکم داشتم، پدرش با گروهي به سفر رفت، ولي با آنان بازنگشت، احوالش را از ايشان جويا شدم گفتند: مرده. گفتم: اموالش چطور شده؟ گفتند: چيزي از خود برجاي ننهاده! گفتم: پس هيچ وصيت و سفارشي براي ما به شما نکرد؟ گفتند: چرا تنها يک وصيت نمود، وي ميدانست که تو بارداري، سفارش نمود به تو بگوييم فرزندت پسر باشد يا دختر، نامش را مات الدين بگذاري. داوود گفت: آيا همسفرهاي شوهرت مردهاند يا زنده؟گفت: زنده. گفت: مرا به خانههايشان راهنمايي کن.
زن، داوود را به خانههاي آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتيب از ايشان بازجويي نمود و چون جنايت ايشان برملا گرديد خونبها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت: حالا نام پسرت را عاش الدين؛ زنده است دين بگذار. [2] .
و همين خبر را شیخ کليني نيز به اسنادي ديگر از اصبغ بن نباته نقل کرده که ميگويد: اميرالمومنين عليهالسلام در قضيه چنان قضاوت شگفت انگيزي نمود که هرگز مانند آن را نشنيدهام و سپس همين داستان را نقل نموده تا آنجا که ميگويد: امام عليهالسلام با آن گروه به نزد شريح برگشتند و آن حضرت اين مثل معروف را براي شريح ميخواند:
اوردها سعد و سعد مشتمل
يا سعد ما تروي علي هذا الابل
مردي به نام سعد، شتران خود را براي آب دادن وارد رودخانه کرده در حالي که خود را در ميان لباسش پيچانده بود؛ اي سعد! با اين وضع نخواهي توانست شترانت را آب دهي.کنايه از اين که لازم بود شريح در اطراف قضيه، تحقيق زيادتري نموده و به قضاوتي ظاهري و پوشالي اکتفا نکند. [3]
[1] مرحوم فيض الاسلام درباره شريح در ذيل نامه سوم نهجالبلاغه خود چنين ميگويد : «شريح مردي بود کوسج که مو، در رو (صورت) نداشت، و عمر بن خطاب او را قاضي کوفه قرار داد، و در آن ديار به قضاء مشغول بود، اميرالمومنين (علیه السلام) خواست او را عزل نمايد، اهل کوفه گفتند: او را عزل مکن، زيرا او از جانب عمر منصوبست، و ما با اين شرط با تو بيعت نموديم که آنچه ابوبکر و عمر مقرر نمودهاند، تغيير ندهي، و چون مختار ابن ابيعبيده ثقفي به مقام حکومت و امارت رسيد، او را از کوفه بيرون نموده، به دهي که ساکنين آن يهودي بودند فرستاد، و چون حجاج امير کوفه گرديد او را به کوفه باز گردانيده با اينکه پيرمرد سالخوردهاي بود، امر کرد به قضاء مشغول گردد، او به جهت خواري که از مختار ديده بود درخواست نمود تا او را از قضاء عفو نمايد، حجاج پذيرفت، خلاصه هفتاد و پنج سال قاضي بود فقط دو سال آخر عمر بر کنار ماند، و در سن يکصد و بيست سالگي از دنيا رفت».
نیز گفته اند که امام علیه السلام در زمان حکمفرمایی خویش به او فرمودند قضاوت نهائي را نزد من آر، و عملا قضاوت او را از کار انداختند. نام او در ميان کساني است که بر ضد «حجر بن عدي» به ناحق گواهي دادند و معاویه او را به شهادت رساند. (رجوع کنید به: تاريخ طبري، ج 4، ص 100 و 352 و ج 5، ص 270 و 289 و 582 و ج 6، ص 34 و 149 و 324.)
هنگامي که اميرالمؤمنين علي (علیه السلام)، مردم را از نماز تراويح منع کرد، شريح فرياد مي زد: اي واي، سنت عمر[پامال شد] و از اين بدعت عمر دفاع کرد، نیز او از طرفداران عثمان بود. (تنقيح المقال، ج 2، ص 83.)
همچنین طبري از ابومخنف نقل مينمايد: به عمرو بن حجاج خبر دادند که هاني بن عروه کشته شده، او با طايفه مذحج آمد و قصر را محاصره کرد و به عبيدالله گفت: من عمرو بن حجاج هستم و اينها شجاعان و بزرگان مذحج هستند، ما دست از اطاعت تو برنداشتهايم و بيعت تو را نشکستهايم، به اين جماعت خبر رسيده که صاحب آنان کشته شده، پس اين خبر بر آنان سخت و ناگوار آمده است.
عبيدالله بن زیاد، شريح قاضي را نزد ايشان روانه کرد، او پس از ديدن هاني و اطلاع از حال او نزد مردم رفت و شهادت داد که هاني زنده است. عمرو بن حجاج خداي را بر زنده بودن او شکر نمود، و مردم برگشتند. ( تاريخ طبري، ج 5، ص 367 و 368 و نیز رجوع کنید به: سفينة البحار، ج 1، ص 694، ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 50.)
[2] فروع کافي، کتاب الديات، باب النوادر، حديث 8. تهذيب، باب الزيادات في القضاياء و الاحکام، حديث 82. من لا يحضر، ابواب القضايا و الاحکام، باب الحيل في الحکام، حديث 11، مناقب سروي، ج 1، ص 506، قضاياه عليهالسلام في خلافته.
[3] کنايات جرجاني، ص 97.
نذر مشکل
از حضرت امير عليهالسلام پرسيدند؛ مردي نذر کرده با پاي پياده خانه خدا را زيارت کند، در بين راه رودخانهاي رسيده که لازم است با کشتي از آن عبور کند تکليفش چيست؟
امام عليه السلام فرمود: در کشتي سرپا ميايستد تا از آب عبور کند. [1] .
[1] فروع کافي، باب النذور، حديث 6.
زد و خورد در حال مستي
در زمان خلافت اميرالمومنين عليهالسلام به آن حضرت گزارش رسيد که چهار نفر در حال مستي يکديگر را با کارد مجروح نمودهاند. امام عليهالسلام دستور داد آنان را توقيف نموده تا پس از هشياري به وضعشان رسيدگي کند، دو نفر از آنان جان سپردند. اولياي مقتولين نزد اميرالمومنين عليهالسلام آمده و خواستار قصاص از زندگان شدند، آن حضرت عليهالسلام به آنان فرمود: شما از کجا ميدانيد که اين دو نفر زنده ايشان را کشتهاند و شايد خودشان يکديگر را مجروح نموده و مردهاند؟
گفتند: نميدانيم، پس شما خودتان با استفاده از دانش خداداديتان بين آنان حکم کنيد.
امام عليهالسلام فرمود: ديه آن دو مقتول به عهده هر چهار قبيله است و بعد از اخراج خونبهاي زخمهاي دو نفر زخمي، باقيمانده به اولياي آن دو مقتول رد ميگردد. [1] .
[1] شيخ مفيد پس از نقل اين خبر مي گويد: اين حکمي که آن حضرت عليه السلام درباره آنان فرموده تنها حکمي است که براي رسيدن به واقع تصور مي شود؛ زيرا گواهي نيست تا بدان وسيله قاتل از مقتول جدا شود. و نيز گواهي نيست تا ثابت کند قتل عمدي بوده، و اين حکم در مورد قتل خطا و اشتباه در قاتل است ؛ زيرا خونبهاي کشتگان را بر هر چهار قبيله قرار داده و ديه زخمهاي مجروحين را از آن کم کرده است، و مقصود آن حضرت از اينکه فرموده: ديه آن دو مقتول بر قبايل چهارگانه است اين است که ديه هر دو تا با هم، وگرنه ديه هر کدام از آنها بر سه قبيله ديگر است غير از قبيله خودش . ارشاد مفيد، قضاياه عليهالسلام في خلافته، من لا يحضر، کتاب الديات، باب حکم الرجل يقتل الرجلين او... حديث 7. تهذيب، کتاب الديات باب الاشتراک في الجنايات، حديث 5.
مجازات
ماموران سه نفر را که در يک قتل شرکت کرده بودند دستگير نموده و به دادسراي حضرت امير عليهالسلام گسيل داشتند و ماجرا را چنين شرح دادند: يکي از آنان او را بگرفت و ديگري وي را به قتل رساند و سومي از آنان نگهباني ميکرد.
اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: چشمان ديدهبان بايد کور شود، و آن کس که مقتول را گرفته بايد در زندان ابد جان بسپارد، همان گونه که آن مرد را گرفته تا جان سپرده است و قاتل نيز بايد کشته شود. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب الديات، باب النوادر، حديث 21.
تشخيص فرزند
مردي دو کنيز داشت، اتفاقا هر دو با هم فرزند زاييدند، يکي پسر و ديگري دختر، کنيزي که دختر زاييده بود دخترش را در جاي پسر خوابانيده و پسر را در آغوش گرفت و گفت: پسر فرزند من است، مادر پسر هم ميگفت: پسر فرزند من است. اين قضيه در عهد خلافت اميرالمومنين عليهالسلام اتفاق افتاده بود. خصومت به نزد آن حضرت بردند. امام عليهالسلام دستور داد شير آنها را بسنجند و فرمود: شير هر کدام که سنگينتر است پسر از اوست. [1]
[1] تهذيب، ج 6، ص 315، حديث 180.
آزمايش بينايي و بويايي و گويايي
از اميرالمومنين عليهالسلام از مردي که ديگري بر سرش کوفته بود و مضروب ادعا ميکرد بينايي و بويايي و گويايي خود را از دست داده پرسش نمودند.
اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: اگر راست ميگويد سه ديه طلب دارد.
پرسيدند، چگونه معلوم ميشود؟
اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: بوياييش بدين وسيله آزمايش ميشود که پارچه نيم سوزي زير بيني او ميگيرند، اگر در جاي خود ايستاده و حرکت نکرد راست گفته، و اگر سر را دور کرد و چشمانش اشک آورد دروغ گفته است؛ و آزمايش بيناييش بدين ترتيب که چشمانش را در مقابل قرص خورشيد باز نگه ميدارند، اگر بدون اختيار چشمان را بر هم زد دروغ گفته و گرنه راست گفته است.
و اما گوياييش؛ سوزني در زبان او فرو ميبرند پس اگر خون سرخ بيرون آمد دروغ گفته، و اگر خون سياه خارج شد راست گفته است. [1] .
[1] فروع کافي، ج 7، ص 323، حديث 17.
آزمايش کري
مردي استخواني به گوش ديگري زد، مضروب ادعا کرد که در اثر آن ضربه شنوايي او از بين رفته است. حضرت امير عليهالسلام فرمود: تا يک سال از او مراقبت نموده و احيانا او را غافلگير کنند، پس اگر شنوايي او بر آنان ثابت گرديد و يا دو مرد عادل بر آن گواهي دادند ديهاي طلب ندارد و گرنه او را بر عدم شنوايي سوگند داده ديه گوشش را به او ميپردازند.... [1] .
و در ادامه خبر حضرت رضا عليهالسلام از اميرالمومنين- عليهالسلام- چنين آمده که اگر مورد ادعا، از دست دادن تمام شنوايي باشد... صبر ميکنند تا به خواب سنگيني فرو رفته بر او فرياد ميکشند. [2]
[1] فروع کافي، ج 7، ص 322، حديث 3.
[2] فروع کافي، ج 7، ص 324، حديث 9.
راه تشخيص
در زمان خلافت اميرالمومنين عليهالسلام کودکي که داراي دو سر و دو سينه بر يک کمر بود به دنيا آمد، ميراثش را از آن حضرت جويا شدند.
امام عليهالسلام فرمود: هنگامي که خواب است بر او فرياد زنند اگر هر دو سر با هم بيدار شدند يک نفر است و يک ميراث ميبرد. و اگر يکي بيدار و ديگري همچنان خواب ماند دو ميراث ميبرد. [1] .
[1] فروع کافي، ج 7، ص 159، حديث 1. در کافي، از بزنطي از ابوجميله نقل کرده که ميگويد: در فارس زني شوهردار را ديدم داراي دو سر که هر کدام نسبت به ديگري رشک ميبرد و نيز از ديگري نقل کرده که ميگويد: مردي به اين کيفيت ديدم که هر دو به عمل بافندگي مشغول بودند. (فروع کافي، ج 7 ص 159، حديث 2 و 3).
يک نفر در آب غرق شد
شش نفر در آب فرات سرگرم بازي بودند، يکي از آنان غرق شد، نزاع را نزد اميرالمومنين عليهالسلام بردند، دو نفر از آنان گواهي دادند که آن سه نفر ديگر او را غرق کردهاند، و آن سه نفر گواهي دادند که آن دو نفر ديگر او را غرق کردهاند، اميرالمومنين عليهالسلام ديه او را به پنج قسمت مساوي تقسيم نمود، دو قسمت به عهده آن سه نفري که دو نفر بر عليه ايشان گواهي دادهاند، و سه قسمت به عهده آن دو نفري که سه نفر بر عليه ايشان گواهي دادهاند. [1] .
شيخ مفيد در ارشاد پس از نقل اين خبر ميگويد: در اين قضيه هيچ قضاوتي تصور نميشود که از قضاوت آن حضرت به صواب نزديکتر باشد.
[1] ارشاد مفيد، قضاياه عليه السلام في خلافته . فروع کافي، کتاب الديات، باب الجماعه يجتمعون علي قتل واحد، حديث 6. تهذيب کتاب الديات، باب الاشتراک في الجنايات، حديث 3.
وديعه
مردي دو دينار و ديگري يک دينار نزد شخصي به وديعت نهادند، يک دينار آنها تلف شد. اميرالمومنين عليهالسلام درباره آنان فرمود: يک دينار از دو دينار موجود به صاحب دو دينار اختصاص دارد و دينار ديگر نيز بالمناصفه بين آن دو تقسيم ميشود. [1] .
و نظير اين خبر است روايتي که شيخ صدوق و شيخ طوسي به امام صادق عليهالسلام نسبت دادهاند که دو نفر بر سر دو درهم با يکديگر نزاع ميکردند، يکي از آنان هر دو درهم را از خود ميدانست و ديگري يکي از آنها را.
آن حضرت عليهالسلام فرمود: کسي که مدعي يک درهم است اعتراف دارد که از درهم ديگر حقي ندارد، و درهم ديگر که مورد نزاع است بين آنان بالمناصفه تقسيم ميشود. [2] .
[1] من لا يحضر، باب 16، الصلح ، حديث 12. تهذيب، باب الصلح، حديث 14.
[2] من لا يحضر، باب الصلح، حديث 8. تهذيب، باب الصلح بين الناس، حديث 12.
حيوان سرکش
اميرالمومنين عليهالسلام جنايتهاي حيوان سرکش را در اولين دفعه موجب ضمان نميدانست ولي در نوبتهاي بعد صاحبش را ضامن ميکرد.
مؤلّف:
علت عدم ضمان در دفعه اول عدم علم صاحب اوست، ولي در دفعات بعد، چون صاحبش از حال حيوان باخبر بوده وظيفه داشته از او مراقبت کند. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب الديات، باب ضمان ما يصيب الدواب، حديث 13.
کيفر ميگساري در ماه مبارک رمضان
نجاشي شاعر، در روز ماه رمضان شراب نوشيده او را نزد اميرالمومنين عليهالسلام آوردند، آن حضرت عليهالسلام هشتاد تازيانه به او زد، شب او را بازداشت نموده بامدادان نيز او را طلبيده بيست تازيانه ديگر زد.
نجاشي گفت: يا اميرالمومنين! آن هشتاد تازيانه که به من زدي کيفر شراب نوشيدنم بود، ولي سبب اين بيست تازيانه دوم را نفهميدم؟!
حضرت عليهالسلام فرمود: بخاطر بيحرمتي و بياعتنايي تو بود نسبت به ماه رمضان. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب الحدود، باب ما يجب فيه الحدود في الشراب، حديث 15.
بريدن دست سارق
از حضرت امير عليهالسلام نقل شده که فرمود: اگر دزدي را در ميان خانه دستگير کنند در حالي که اموالي هم جمع کرده دستش قطع نميشود. و هنگامي دستش را ميبرند که اموال را از خانه بيرون برده باشد. [1] .
[1] فروع کافي، ج 7، ص 224. حديث 11.
خطاي بنياميه
از امام صادق عليهالسلام نقل شده که ميفرمود: علي عليهالسلام اجازه نميداد پروندهاي که تحت رسيدگي يک قاضي بود به قاضي ديگر تسليم شود تا اين که بني اميه بر سر کار آمده و با وجود بينه آن را اجازه دادند. [1] .
[1] تهذيب، کتاب القضاء، باب الزيادات في القضايا والاحکام، چاپ جديد، ج 6، ص 300، حديث 48.
اين هم دزدي است
حضرت امير عليهالسلام درباره دو نفر که همديگر را (به عنوان غلام)فروخته و فرار ميکردند و اين عمل را کسب خود قرار داده بودند، فرمود: بايد دستشان قطع گردد؛ زيرا آنان هم خود را دزديدهاند و هم اموال مردم را. [1] .
[1] عجائب القضايا، قمي، ص 48، حديث 50.
از رسول خدا- صلي الله عليه و آله- درباره آن حضرت- عليهالسلام- نقل شده که فرمود: اقضاکم علي؛ [1] برترين شما در قضاوت علي است و نيز فرمود: يا علي انت اعلم هذه الامة و اقضاها بالحق؛ يا علي! تو داناترين اين امت و برترين آنان در قضاوت به حق ميباشي.
و هنگامي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله- خواست آن حضرت را به عنوان قاضي به سوي يمن بفرستد برايش دعا کرده بدرگاه خدا عرضه داشت: اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه؛ خدايا قلب علي را هدايت کن و زبانش را ثابت و استوار گردان. که خود آن حضرت- عليهالسلام- ميفرمايد: پس از اين دعايي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله- در حقم نمود در هيچ قضاوتي ترديد نکردم.
و نيز ميفرمايد: اگر بر بساط قضاوت تکيه زنم حکم ميکنم بين پيروان تورات به توراتشان، و پيروان انجيل به انجيلشان، و پيروان قرآن به قرآنشان، بگونهاي که هر کدام به نطق آمده بگويد: علي به آنچه که در من هست قضاوت نموده است. [2] .
[1] مناقب، سروي، ج 1 ص 62.
[2] ارشاد مفيد، ص 15 و 16.
نقل قضاوتها
شيخ کليني- رحمه الله- در کافي، شیخ صدوق- رحمه الله- درفقيه، شیخ مفيد رحمه الله در ارشاد، شیخ طوسي رحمه الله در تهذيب، سيد رضي رحمه الله در خصائص الائمه و سروي رحمه الله در مناقب، پارهاي از قضاوتهاي آن حضرت عليهالسلام را نقل کردهاند و جمعي از علماي متقدم کتابهايي مستقل در اين زمينه تاليف نمودهاند؛ اگر چه بجز کتاب ابراهيم بن هاشم قمي که بنا به نقل بعضی موجود است، بقيه به ما نرسيده است ولي در کتاب فهرست شيخ طوسي و نجاشي مذکور ميباشند، مانند کتاب اسماعيل بن خالد، و عبدالله بن احمد و محمد بن قيس بجلي، و عبيدالله بن ابيرافع يا پدر او و...
مطالبی که در این قسمت بیان می گردد عمدتا برگرفته از ترجمه کتاب معروف قضاء اميرالمومنين علي بن ابيطالب (علیه السلام) تاليف شيخ محمد تقي تستري ميباشد.
برای جلوگیری از اطاله کلام تنها برخی از قضاوتها انتخاب گردیده و بجز چند مورد خاص، قضاوتها مربوط به زمان حکمفرمایی خود حضرت است؛ با این وجود لازم به ذکر است که تعداد زیادی از داوریهای امیرالمومنین علیه السلام در دوران خلفای سه گانه و خصوصا خلیفه دوم و در زمانی که همگان در قضاوت درمانده شده و شخص مظلوم فریاد التجا بلند کرده است به وقوع پیوسته است.
جمله معروف "لو لا علی لهلک عمر" در مواردی چند پس از حکم کردن امیر مومنان علیه السلام در زمان درماندگی خلیفه دوم از او صادر شده است.
توطئهاي که فاش گرديد
در زمام خلافت عمر دو نفر امانتي را نزد زني(سالمند) به وديعت گذاشتند و به وي سفارش نمودند که تنها با حضور هر دوي آنان وديعه را تحويل دهد.
پس از مدتي يکي از آن دو به نزد زن رفته مدعي شد که دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولي چون آن مرد زياد رفت و آمد مينمود و مطالبه ميکرد، وديعه را به وي رد کرد. پس از گذشت زماني مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود که نزاعشان در گرفت، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت: تو ضامن وديعه هستي. اتفاقا اميرالمومنين عليهالسلام در آن مجلس حضور داشت، زن از عمر خواست تا علي عليهالسلام بين آنان داوري کند، عمر گفت: يا علي! ميان آنان قضاوت کن. اميرالمومنين عليهالسلام به آن مرد رو کرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نکردهايد که سپرده را به هر کدامتان به تنهايي ندهد، اکنون وديعه نزد من است، برو ديگري را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نکرد و از اين راه توطئه آنان را آشکار نمود؛ زيرا آن حضرت عليهالسلام ميدانست که آن دو با هم تباني کرده و خواستهاند هر دو نفرشان از زن مطالبه کنند تا او به هر دو غرامت بپردازد. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب القضاء و الاحکام باب النوادر، حديث 12. تهذيب باب الزيادات في القضايا والاحکام، حديث 11.
استدلال به قرآن
هنگامي که هيثم از بعض غزوات به خانه خود بازگشت، پس از شش ماه تمام زنش فرزندي به دنيا آورد. هيثم فرزند را از خود ندانسته وي را نزد عمر برد و قصه را برايش بيان داشت. عمر دستور داد زن را سنگسار کنند. اتفاقا پيش از آن که او را سنگسار کنند، اميرالمومنين عليهالسلام او را ديد و از قضيه باخبر گرديد، پس به عمر فرمود: بايد بگويي زن راست ميگويد؛ زيرا خداوند در قرآن ميفرمايد: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛ [1] مدت حمل و از شير گرفتن فرزند، سي ماه است و در آيه ديگر ميفرمايد: والوالدات يرضعن اولادهن حولين کاملين؛ [2] مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير ميدهند.
و وقتي که بيست و چهار ماه دوران شير دادن از سي ماه کم شود شش ماه ميماند که کمترين دوران حاملگي است.
عمر گفت: اگر علي نبود عمر به هلاکت ميرسيد و زن را آزاد نمود [3] .
[1] سوره احقاف، آيه 14.
[2] سوره بقره، آيه 233.
[3] مناقب، سروي، قضاياه (علیه السلام) في خلافه عمر. ارشاد، مفيد، ص 110.
مفهوم سخن
مردي و زني را نزد عمر آوردند، مرد به زن گفته بود: زناکار! زن نيز به او گفته بود تو از من زناکارتري. عمر دستور داد هر دو را تازيانه زنند. اتفاقا اميرالمومنين عليهالسلام در آنجا حضور داشت فرمود: شتاب مکنيد، زن مستحق دو حد است و بر مرد حدي نيست، سزاي زن دو حد است؛ زيرا اولا: به آن مرد تهمت زده و مستوجب حد افترا شده است. و ثانيا: به زناي خود اقرار کرده که به مرد ميگويد: تو از من زناکارتري؛ يعني، من هم زناکارم ولي کمتر، و از اين جهت مستحق حد زنا هم گرديده است. و آنگاه فرمود: از ناحيه دوم حد کاملي به او زده نميشود. [1] .
[1] علت اين که از ناحيه دوم حد کاملي به او زده نميشود؛ زيرا حد زنا با چهار دفعه اقرار ثابت مي شود، و زن تنها يک بار اقرار کرده بود، وعلت اين که حد افتراء از مرد ساقط گرديد؛ زيرا به سبب اقرار زن به زناي خود تهمت مرد منتفي گرديد. مناقب، سروي، قضاياه (علیه السلام) في عهد الثاني.
دادرسي امام علي علیه السلام
وقتي امام علي (عليه السلام) وارد کوفه شد مردم برگرد او جمع شدند، در بين آن مردم جواني بود که در جنگهاي آن حضرت نيز شرکت کرده و در رکاب او مي جنگيد، روزي آن جوان با زني ازدواج کرد. صبح روز بعد حضرت علي (عليه السلام) در مسجد نماز صبح را به جا آورد، سپس به يکي از اصحاب فرمود: به فلان محله مي روي در آنجا مسجدي مي بيني در کنار آن مسجد خانه اي است که صداي مشاجره زن و مردي را مي شنوي، آن زن و مرد را نزد من بياور. آن شخص رفت و آن دو نفر را نزد حضرت آورد. امام (عليه السلام) فرمود: چرا از ديشب تا حال در مشاجره و نزاع هستيد؟ جوان گفت: اي اميرمؤ منان (عليه السلام) من اين زن را به عقد خود در آوردم اما چون نزد او رفتم حالت تنفري در خود نسبت به او احساس کردم و نزديک او نشدم و اگر قدرت داشتم شبانه او را از خانه بيرون مي کردم. لذا به نزاع و مشاجره مشغول بوديم، تا اينکه فرستاده شما نزد ما آمد. حضرت به حاضرين در آن مجلس فرمود: بعضي از حرفها را نبايد همه کس بشنوند (يعني، شما از مجلس خارج شويد) همه برخاستند و مجلس را ترک کردند و فقط آن زن و مرد نزد حضرت باقي ماندند. حضرت علي (عليه السلام) به آن زن فرمود: آيا اين جوان را مي شناسي؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: اگر من حال و گذشته او را برايت بگويم و او را بشناسي انکار حقيقت نمي کني؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: آيا تو فلاني دختر فلان شخص نيستي؟ زن گفت: آري. حضرت فرمود: آيا پسر عمويي نداشتي که هر دو عاشق يکديگر بوديد. گفت: آري. فرمود: آيا پدرت از ازدواج شما ممانعت نکرد و او را از همسايگي خود دور نکرد تا شما با يکديگر تماسي نداشته باشيد؟ زن گفت: همين طور است. فرمود: آيا به يادداري که يک شب براي قضاء حاجت خارج شدي و پسر عمويت تو را غافلگير کرد و با تو نزديکي کرد و تو حامله شدي و جريان را از پدرت پنهان کردي و تنها به مادرت خبر دادي؟ و چون زمان وضع حمل تو فرا رسيد مادرت تو را به بيرون خانه برد و بچه ات را به دنيا آوردي و او را در پارچه اي پيچيدي و پشت ديوار گذاشتي و لحظاتي بعد سگي به آنجا آمد و تو ترسيدي که بچه ات را بخورد، سنگي برداشتي و به سوي سگ انداختي اما سنگ به سر بچه خورد و سرش شکست و تو و مادر نزد او آمديد و مادرت سر او را با پارچه اي بست و بچه را گذاشتيد و رفتيد... زن ساکت شد. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مي دهم که حق را بگويي، زن فرمايش امام را تایید کرد و گفت: يا علي (عليه السلام) غير از من و مادرم هيچ کس از اين جريان اطلاع نداشت. حضرت فرمود: خداوند مرا از آن واقعه با خبر کرد. حضرت بعد فرمود: صبح آن روز عده اي آمده و آن بچه را برداشتند و او را بزرگ کردند و او را با خود به کوفه آوردند و تو را به عقد او در آوردند در حالي که او پسر تو بود.
سپس حضرت به آن جوان فرمود: سرت را نشان بده چون جوان سر خود را برهنه کرد اثر شکستگي در سر او ديده شد. حضرت فرمود: اين جوان همان پسر تو مي باشد و خدا او را از عمل حرام بازداشت برو و با فرزندت زندگي کن که ازدواج بين شما وجود ندارد. [1] .
[1] محجة البيضاء، ج 4، ص 195.
حماقت منافقي بي آبرو
در دوران زندگي امام علي (عليه السلام) اشعث بن قيس [1] با مردي دعوا داشت و فرداي آن روز قرار بود او در محکمه امام علي (عليه السلام) حاضر شده و محاکمه گردد. اشعث شبانه حلوايي آماده کرده آن را براي امام برد تا از اين راه امتيازي براي محاکمه فردا به دست آورد.
امام (عليه السلام) در را گشود و نگاهي به حلوا کرد و فرمود: اصله ام زکاه ام صدقة فذلک محرم علينا اهل البيت؛ آيا بخششي، يا زکاتي و يا صدقه اي است؟ اينها همه بر ما خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حرام است.
عرض کرد: هديه است.
امام فرمود: گريه کنندگان در سوگ تو بنشينند آيا از اين راه وارد شده اي که مرا بفريبي؟ سوگند به خدا اگر هفت آسمان و زمين را به من بدهند که پوست جوي را از دهان مورچه اي به ستم در آورم نافرماني خدا را نمي کنم. [2] .
[1] اشعث دختري بنام جعده داشت که همسر امام حسن (عليه السلام) شد و به امام زهر داد و پسري بنام محمد داشت که در قتل مسلم بن عقيل و سپس در کربلا دخالت داشت او و فرزندانشان از شرورترين افراد عصر خود بوده اند به حدي که معاويه نيز از شرارت اشعث مي ترسيد.
[2] نهج البلاغه، خطبه 224.
دعواي عبد و مولا
روزي برده اي بر ارباب و مولاي خود شوريد و او را گرفت و مدعي شد که او ارباب است و آنکه اسير شده، همانا برده اوست. هر چه اطرافيان سعي کردند با نصيحت و سوگند، حتي تهديد غلام را از اين رفتارش باز دارند نتوانستند، او همچنان در ادعاي خود محکم و راسخ بود و هر دو آنها ادعا داشتند که مولا هستند و برده نمي باشند.
اين ماجرا را براي حل اختلاف به امام علي (عليه السلام) رساندند، حضرت به هر دو آنها را فرمود: تا رو به ديوار بايستند و سر به ديوار بگذارند و در آن حالت آنها را نگه داشت، آنگاه به قنبر فرمود: شمشير خود را از غلاف برکش. قنبر گفت: آماده ام يا علي! آنگاه حضرت فرمود: گردن غلام را بزن.
در اين هنگام آن کس که غلام بود بي اختيار خود را از ترس کنار کشيد و دعوا مولای و عبد خاتمه يافت. [1] .
[1] خصايص الائمة، شريف رضي، ص 86.
عفو و بخشش بخاطر قرآن
روزي از روزهاي حکومت امام علي (عليه السلام) شخصي خدمت امام آمد و اعتراف به دزدي کرد، امام به او فرمود: حد دزد قطع دست است. آيا باز هم اعتراف مي کني؟
او بار ديگر به جرم خود اعتراف کرد. امام پرسيد: آيا چيزي از آيات قرآن را در حفظ داري تا قرائت کني؟
گفت: آري، سوره بقره را حفظ دارم و مدام آن قرائت مي کنم.
امام فرمود: برو دست تو را به برکت سوره بقره بخشيدم. اشعث بن قيس که مردي منافق و از پليدان روزگار امام علي (عليه السلام) بود به آن حضرت اعتراض کرد و گفت: آيا حدود الهي را تعطيل مي کني؟
امام فرمود: تو چه مي داني حکم اين مسأله را؟ هر گاه براي جرمي شاهد و دليل اقامه شد، امام بايد حد الهي را اجرا کند، اما اگر مجرمي خود اعتراف کرد اين کار او با امام است؛ مي تواند عفو کند و مي تواند حد الهي را جاري سازد. [1] .
[1] استبصار شيخ طوسي، ج 4؛ اصول کافي، ج 7، ص 260.
سفري که بازگشت نداشت
روزی اميرالمومنين عليهالسلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جواني گريه کنان در حالي که گروهي او را تسلي ميدادند، جلوي آن حضرت آمد. امام عليهالسلام به جوان فرمود: چرا گريه ميکني؟
جوان گفت: يا اميرالمومنين! سبب گريهام حکمي است که شريح قاضي[1] دربارهام نموده، که نميدانم بر چه مبنايي استوار است؛ و داستان خود را چنين شرح داد: پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادي به همراه داشته و اينها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است، حال او را از آنان ميپرسم، ميگويند: مرده است. از اموال و دارايي او ميپرسم، ميگويند: مالي از خود برجاي نگذاشته است. ايشان را به نزد شريح بردهام و او با سوگندي آنان را آزاد کرده، با اين که ميدانم پدرم اموال و کالاي زيادي به همراه داشته است.
اميرالمومنين عليهالسلام به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در کار اين جوان تحقيق کنم، آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وي فرمود: چگونه بين ايشان حکم کردهاي؟
شريح گفت: يا اميرالمومنين! اين جوان مدعي بود که پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادي با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است و چون از حالش جويا شده، به وي گفتهاند: پدرش مرده است. و من به جوان گفتم: آيا بر ادعاي خود گواه داري؟ گفت نه، پس اين گروه منکر را قسم دادم و آزاد شدند.
اميرالمومنين عليهالسلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم که در مثل چنين قضيهاي اين گونه حکم ميکني؟!شريح: پس حکم آن چيست؟
امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اکنون چنان بين آنان داوري کنم که پيش از من جز داود پيغمبر کسي به آن حکم نکرده باشد.
اي قنبر! ماموران انتظامي را حاضر کن! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر ماموري را بر يک نفر از آنان موکل ساخت و آنگاه به صورتهايشان خيره شد و فرمود: چه ميگوييد آيا خيال مي کنيد که من از جنايتي که بر پدر اين جوان آگاه نيستم؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم. سپس به ماموران فرمود: صورتهايشان را بپوشانيد و آنان را از يکديگر جدا سازيد پس هر يک را در کنار ستوني از مسجد نشاندند در حالي که سر و صورتشان با جامههايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام عليهالسلام منشي خود، عبدالله بن ابيرافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و کاغذ بياور! و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند. و آن حضرت عليهالسلام به مردم فرمود: هر وقت من تکبير گفتن شما نيز تکبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمود و يکي از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرد و به عبدالله بن ابيرافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسي او پرداخت و پرسيد: در چه روزي شما و پدر اين جوان از خانههايتان خارج شديد؟گفت: در فلان روز. در چه ماهي؟گفت: در فلان ماه. در چه سالي؟گفت: در فلان سال. در کجا بوديد که پدر اين جوان مرد؟ گفت: در فلان محل. در خانه چه کسي؟گفت: در خانه فلان. به چه بيماري؟ گفت: با فلان بيماري. مرضش چند روزي طول کشيد؟گفت: فلان مدت.
در چه روزي مرد؛ چه کسي او را غسل داده کفن نمود و پارچه کفنش چه بود و چه کسي بر او نماز گزارد و چه کسي با او وارد قبر گرديد؟
و چون بازجوئي کاملي از او به عمل آورد صدايش به تکبير بلند شد، و مردم همگي تکبير گفتند، سايرين که صداي تکبيرها را شنيدند يقين کردند که آن يکي راز خود و ديگران را فاش ساخته است، آن حضرت عليهالسلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وي را ببرند.
سپس ديگري را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرده به وي فرمود: آيا تصور ميکني که من از جنايت و خيانت شما اطلاعي ندارم؟
در اين هنگام که مرد شک نداشت که نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف کرده چارهاي جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت: يا اميرالمومنين! من هم يک نفر از آن جماعت بوده و به کشتن پدر آن جوان تمايلي نداشتم؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود.
پس امام عليهالسلام تمام شهود را پيش خوانده يکي پس از ديگري به کشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار کردند، و آنگاه مرد اول هم که اقرار نکرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت عليهالسلام آنان را عهدهدار خونبها و اموال پدر جوان گردانيد. در اين موقع که خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافي شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر کدام مبلغي را ادعا ميکرد، پس اميرالمومنين انگشتر خود و انگشترهاي آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط کنيد و هر کدامتان که انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت ميکند.
پس از فيصله و اتمام قضيه شريح گفت: يا اميرالمومنين! حکم داوود پيغمبر چه بوده است؟
آن حضرت عليهالسلام فرمود: داوود از کوچهاي ميگذشت، اتفاقا به چند کودک برخورد نمود که سرگرم بازي بودند، و شنيد کودکي را به نام مات الدين؛ مرد دين صدا ميزنند، داوود کودکان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت: نام تو چيست؟گفت: مات الدين. داوود گفت: چه کسي اين نام را براي تو معين کرده؟گفت: پدرم. داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسيد اي زن! اسم فرزندت چيست؟ گفت: مات الدين. داوود: چه کسي اين نام را بر او نهاده است؟ زن: پدرش. داوود: به چه مناسبت؟ زن: زماني که اين فرزند را در شکم داشتم، پدرش با گروهي به سفر رفت، ولي با آنان بازنگشت، احوالش را از ايشان جويا شدم گفتند: مرده. گفتم: اموالش چطور شده؟ گفتند: چيزي از خود برجاي ننهاده! گفتم: پس هيچ وصيت و سفارشي براي ما به شما نکرد؟ گفتند: چرا تنها يک وصيت نمود، وي ميدانست که تو بارداري، سفارش نمود به تو بگوييم فرزندت پسر باشد يا دختر، نامش را مات الدين بگذاري. داوود گفت: آيا همسفرهاي شوهرت مردهاند يا زنده؟گفت: زنده. گفت: مرا به خانههايشان راهنمايي کن.
زن، داوود را به خانههاي آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتيب از ايشان بازجويي نمود و چون جنايت ايشان برملا گرديد خونبها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت: حالا نام پسرت را عاش الدين؛ زنده است دين بگذار. [2] .
و همين خبر را شیخ کليني نيز به اسنادي ديگر از اصبغ بن نباته نقل کرده که ميگويد: اميرالمومنين عليهالسلام در قضيه چنان قضاوت شگفت انگيزي نمود که هرگز مانند آن را نشنيدهام و سپس همين داستان را نقل نموده تا آنجا که ميگويد: امام عليهالسلام با آن گروه به نزد شريح برگشتند و آن حضرت اين مثل معروف را براي شريح ميخواند:
اوردها سعد و سعد مشتمل
يا سعد ما تروي علي هذا الابل
مردي به نام سعد، شتران خود را براي آب دادن وارد رودخانه کرده در حالي که خود را در ميان لباسش پيچانده بود؛ اي سعد! با اين وضع نخواهي توانست شترانت را آب دهي.کنايه از اين که لازم بود شريح در اطراف قضيه، تحقيق زيادتري نموده و به قضاوتي ظاهري و پوشالي اکتفا نکند. [3]
[1] مرحوم فيض الاسلام درباره شريح در ذيل نامه سوم نهجالبلاغه خود چنين ميگويد : «شريح مردي بود کوسج که مو، در رو (صورت) نداشت، و عمر بن خطاب او را قاضي کوفه قرار داد، و در آن ديار به قضاء مشغول بود، اميرالمومنين (علیه السلام) خواست او را عزل نمايد، اهل کوفه گفتند: او را عزل مکن، زيرا او از جانب عمر منصوبست، و ما با اين شرط با تو بيعت نموديم که آنچه ابوبکر و عمر مقرر نمودهاند، تغيير ندهي، و چون مختار ابن ابيعبيده ثقفي به مقام حکومت و امارت رسيد، او را از کوفه بيرون نموده، به دهي که ساکنين آن يهودي بودند فرستاد، و چون حجاج امير کوفه گرديد او را به کوفه باز گردانيده با اينکه پيرمرد سالخوردهاي بود، امر کرد به قضاء مشغول گردد، او به جهت خواري که از مختار ديده بود درخواست نمود تا او را از قضاء عفو نمايد، حجاج پذيرفت، خلاصه هفتاد و پنج سال قاضي بود فقط دو سال آخر عمر بر کنار ماند، و در سن يکصد و بيست سالگي از دنيا رفت».
نیز گفته اند که امام علیه السلام در زمان حکمفرمایی خویش به او فرمودند قضاوت نهائي را نزد من آر، و عملا قضاوت او را از کار انداختند. نام او در ميان کساني است که بر ضد «حجر بن عدي» به ناحق گواهي دادند و معاویه او را به شهادت رساند. (رجوع کنید به: تاريخ طبري، ج 4، ص 100 و 352 و ج 5، ص 270 و 289 و 582 و ج 6، ص 34 و 149 و 324.)
هنگامي که اميرالمؤمنين علي (علیه السلام)، مردم را از نماز تراويح منع کرد، شريح فرياد مي زد: اي واي، سنت عمر[پامال شد] و از اين بدعت عمر دفاع کرد، نیز او از طرفداران عثمان بود. (تنقيح المقال، ج 2، ص 83.)
همچنین طبري از ابومخنف نقل مينمايد: به عمرو بن حجاج خبر دادند که هاني بن عروه کشته شده، او با طايفه مذحج آمد و قصر را محاصره کرد و به عبيدالله گفت: من عمرو بن حجاج هستم و اينها شجاعان و بزرگان مذحج هستند، ما دست از اطاعت تو برنداشتهايم و بيعت تو را نشکستهايم، به اين جماعت خبر رسيده که صاحب آنان کشته شده، پس اين خبر بر آنان سخت و ناگوار آمده است.
عبيدالله بن زیاد، شريح قاضي را نزد ايشان روانه کرد، او پس از ديدن هاني و اطلاع از حال او نزد مردم رفت و شهادت داد که هاني زنده است. عمرو بن حجاج خداي را بر زنده بودن او شکر نمود، و مردم برگشتند. ( تاريخ طبري، ج 5، ص 367 و 368 و نیز رجوع کنید به: سفينة البحار، ج 1، ص 694، ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 50.)
[2] فروع کافي، کتاب الديات، باب النوادر، حديث 8. تهذيب، باب الزيادات في القضاياء و الاحکام، حديث 82. من لا يحضر، ابواب القضايا و الاحکام، باب الحيل في الحکام، حديث 11، مناقب سروي، ج 1، ص 506، قضاياه عليهالسلام في خلافته.
[3] کنايات جرجاني، ص 97.
نذر مشکل
از حضرت امير عليهالسلام پرسيدند؛ مردي نذر کرده با پاي پياده خانه خدا را زيارت کند، در بين راه رودخانهاي رسيده که لازم است با کشتي از آن عبور کند تکليفش چيست؟
امام عليه السلام فرمود: در کشتي سرپا ميايستد تا از آب عبور کند. [1] .
[1] فروع کافي، باب النذور، حديث 6.
زد و خورد در حال مستي
در زمان خلافت اميرالمومنين عليهالسلام به آن حضرت گزارش رسيد که چهار نفر در حال مستي يکديگر را با کارد مجروح نمودهاند. امام عليهالسلام دستور داد آنان را توقيف نموده تا پس از هشياري به وضعشان رسيدگي کند، دو نفر از آنان جان سپردند. اولياي مقتولين نزد اميرالمومنين عليهالسلام آمده و خواستار قصاص از زندگان شدند، آن حضرت عليهالسلام به آنان فرمود: شما از کجا ميدانيد که اين دو نفر زنده ايشان را کشتهاند و شايد خودشان يکديگر را مجروح نموده و مردهاند؟
گفتند: نميدانيم، پس شما خودتان با استفاده از دانش خداداديتان بين آنان حکم کنيد.
امام عليهالسلام فرمود: ديه آن دو مقتول به عهده هر چهار قبيله است و بعد از اخراج خونبهاي زخمهاي دو نفر زخمي، باقيمانده به اولياي آن دو مقتول رد ميگردد. [1] .
[1] شيخ مفيد پس از نقل اين خبر مي گويد: اين حکمي که آن حضرت عليه السلام درباره آنان فرموده تنها حکمي است که براي رسيدن به واقع تصور مي شود؛ زيرا گواهي نيست تا بدان وسيله قاتل از مقتول جدا شود. و نيز گواهي نيست تا ثابت کند قتل عمدي بوده، و اين حکم در مورد قتل خطا و اشتباه در قاتل است ؛ زيرا خونبهاي کشتگان را بر هر چهار قبيله قرار داده و ديه زخمهاي مجروحين را از آن کم کرده است، و مقصود آن حضرت از اينکه فرموده: ديه آن دو مقتول بر قبايل چهارگانه است اين است که ديه هر دو تا با هم، وگرنه ديه هر کدام از آنها بر سه قبيله ديگر است غير از قبيله خودش . ارشاد مفيد، قضاياه عليهالسلام في خلافته، من لا يحضر، کتاب الديات، باب حکم الرجل يقتل الرجلين او... حديث 7. تهذيب، کتاب الديات باب الاشتراک في الجنايات، حديث 5.
مجازات
ماموران سه نفر را که در يک قتل شرکت کرده بودند دستگير نموده و به دادسراي حضرت امير عليهالسلام گسيل داشتند و ماجرا را چنين شرح دادند: يکي از آنان او را بگرفت و ديگري وي را به قتل رساند و سومي از آنان نگهباني ميکرد.
اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: چشمان ديدهبان بايد کور شود، و آن کس که مقتول را گرفته بايد در زندان ابد جان بسپارد، همان گونه که آن مرد را گرفته تا جان سپرده است و قاتل نيز بايد کشته شود. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب الديات، باب النوادر، حديث 21.
تشخيص فرزند
مردي دو کنيز داشت، اتفاقا هر دو با هم فرزند زاييدند، يکي پسر و ديگري دختر، کنيزي که دختر زاييده بود دخترش را در جاي پسر خوابانيده و پسر را در آغوش گرفت و گفت: پسر فرزند من است، مادر پسر هم ميگفت: پسر فرزند من است. اين قضيه در عهد خلافت اميرالمومنين عليهالسلام اتفاق افتاده بود. خصومت به نزد آن حضرت بردند. امام عليهالسلام دستور داد شير آنها را بسنجند و فرمود: شير هر کدام که سنگينتر است پسر از اوست. [1]
[1] تهذيب، ج 6، ص 315، حديث 180.
آزمايش بينايي و بويايي و گويايي
از اميرالمومنين عليهالسلام از مردي که ديگري بر سرش کوفته بود و مضروب ادعا ميکرد بينايي و بويايي و گويايي خود را از دست داده پرسش نمودند.
اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: اگر راست ميگويد سه ديه طلب دارد.
پرسيدند، چگونه معلوم ميشود؟
اميرالمومنين عليهالسلام فرمود: بوياييش بدين وسيله آزمايش ميشود که پارچه نيم سوزي زير بيني او ميگيرند، اگر در جاي خود ايستاده و حرکت نکرد راست گفته، و اگر سر را دور کرد و چشمانش اشک آورد دروغ گفته است؛ و آزمايش بيناييش بدين ترتيب که چشمانش را در مقابل قرص خورشيد باز نگه ميدارند، اگر بدون اختيار چشمان را بر هم زد دروغ گفته و گرنه راست گفته است.
و اما گوياييش؛ سوزني در زبان او فرو ميبرند پس اگر خون سرخ بيرون آمد دروغ گفته، و اگر خون سياه خارج شد راست گفته است. [1] .
[1] فروع کافي، ج 7، ص 323، حديث 17.
آزمايش کري
مردي استخواني به گوش ديگري زد، مضروب ادعا کرد که در اثر آن ضربه شنوايي او از بين رفته است. حضرت امير عليهالسلام فرمود: تا يک سال از او مراقبت نموده و احيانا او را غافلگير کنند، پس اگر شنوايي او بر آنان ثابت گرديد و يا دو مرد عادل بر آن گواهي دادند ديهاي طلب ندارد و گرنه او را بر عدم شنوايي سوگند داده ديه گوشش را به او ميپردازند.... [1] .
و در ادامه خبر حضرت رضا عليهالسلام از اميرالمومنين- عليهالسلام- چنين آمده که اگر مورد ادعا، از دست دادن تمام شنوايي باشد... صبر ميکنند تا به خواب سنگيني فرو رفته بر او فرياد ميکشند. [2]
[1] فروع کافي، ج 7، ص 322، حديث 3.
[2] فروع کافي، ج 7، ص 324، حديث 9.
راه تشخيص
در زمان خلافت اميرالمومنين عليهالسلام کودکي که داراي دو سر و دو سينه بر يک کمر بود به دنيا آمد، ميراثش را از آن حضرت جويا شدند.
امام عليهالسلام فرمود: هنگامي که خواب است بر او فرياد زنند اگر هر دو سر با هم بيدار شدند يک نفر است و يک ميراث ميبرد. و اگر يکي بيدار و ديگري همچنان خواب ماند دو ميراث ميبرد. [1] .
[1] فروع کافي، ج 7، ص 159، حديث 1. در کافي، از بزنطي از ابوجميله نقل کرده که ميگويد: در فارس زني شوهردار را ديدم داراي دو سر که هر کدام نسبت به ديگري رشک ميبرد و نيز از ديگري نقل کرده که ميگويد: مردي به اين کيفيت ديدم که هر دو به عمل بافندگي مشغول بودند. (فروع کافي، ج 7 ص 159، حديث 2 و 3).
يک نفر در آب غرق شد
شش نفر در آب فرات سرگرم بازي بودند، يکي از آنان غرق شد، نزاع را نزد اميرالمومنين عليهالسلام بردند، دو نفر از آنان گواهي دادند که آن سه نفر ديگر او را غرق کردهاند، و آن سه نفر گواهي دادند که آن دو نفر ديگر او را غرق کردهاند، اميرالمومنين عليهالسلام ديه او را به پنج قسمت مساوي تقسيم نمود، دو قسمت به عهده آن سه نفري که دو نفر بر عليه ايشان گواهي دادهاند، و سه قسمت به عهده آن دو نفري که سه نفر بر عليه ايشان گواهي دادهاند. [1] .
شيخ مفيد در ارشاد پس از نقل اين خبر ميگويد: در اين قضيه هيچ قضاوتي تصور نميشود که از قضاوت آن حضرت به صواب نزديکتر باشد.
[1] ارشاد مفيد، قضاياه عليه السلام في خلافته . فروع کافي، کتاب الديات، باب الجماعه يجتمعون علي قتل واحد، حديث 6. تهذيب کتاب الديات، باب الاشتراک في الجنايات، حديث 3.
وديعه
مردي دو دينار و ديگري يک دينار نزد شخصي به وديعت نهادند، يک دينار آنها تلف شد. اميرالمومنين عليهالسلام درباره آنان فرمود: يک دينار از دو دينار موجود به صاحب دو دينار اختصاص دارد و دينار ديگر نيز بالمناصفه بين آن دو تقسيم ميشود. [1] .
و نظير اين خبر است روايتي که شيخ صدوق و شيخ طوسي به امام صادق عليهالسلام نسبت دادهاند که دو نفر بر سر دو درهم با يکديگر نزاع ميکردند، يکي از آنان هر دو درهم را از خود ميدانست و ديگري يکي از آنها را.
آن حضرت عليهالسلام فرمود: کسي که مدعي يک درهم است اعتراف دارد که از درهم ديگر حقي ندارد، و درهم ديگر که مورد نزاع است بين آنان بالمناصفه تقسيم ميشود. [2] .
[1] من لا يحضر، باب 16، الصلح ، حديث 12. تهذيب، باب الصلح، حديث 14.
[2] من لا يحضر، باب الصلح، حديث 8. تهذيب، باب الصلح بين الناس، حديث 12.
حيوان سرکش
اميرالمومنين عليهالسلام جنايتهاي حيوان سرکش را در اولين دفعه موجب ضمان نميدانست ولي در نوبتهاي بعد صاحبش را ضامن ميکرد.
مؤلّف:
علت عدم ضمان در دفعه اول عدم علم صاحب اوست، ولي در دفعات بعد، چون صاحبش از حال حيوان باخبر بوده وظيفه داشته از او مراقبت کند. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب الديات، باب ضمان ما يصيب الدواب، حديث 13.
کيفر ميگساري در ماه مبارک رمضان
نجاشي شاعر، در روز ماه رمضان شراب نوشيده او را نزد اميرالمومنين عليهالسلام آوردند، آن حضرت عليهالسلام هشتاد تازيانه به او زد، شب او را بازداشت نموده بامدادان نيز او را طلبيده بيست تازيانه ديگر زد.
نجاشي گفت: يا اميرالمومنين! آن هشتاد تازيانه که به من زدي کيفر شراب نوشيدنم بود، ولي سبب اين بيست تازيانه دوم را نفهميدم؟!
حضرت عليهالسلام فرمود: بخاطر بيحرمتي و بياعتنايي تو بود نسبت به ماه رمضان. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب الحدود، باب ما يجب فيه الحدود في الشراب، حديث 15.
بريدن دست سارق
از حضرت امير عليهالسلام نقل شده که فرمود: اگر دزدي را در ميان خانه دستگير کنند در حالي که اموالي هم جمع کرده دستش قطع نميشود. و هنگامي دستش را ميبرند که اموال را از خانه بيرون برده باشد. [1] .
[1] فروع کافي، ج 7، ص 224. حديث 11.
خطاي بنياميه
از امام صادق عليهالسلام نقل شده که ميفرمود: علي عليهالسلام اجازه نميداد پروندهاي که تحت رسيدگي يک قاضي بود به قاضي ديگر تسليم شود تا اين که بني اميه بر سر کار آمده و با وجود بينه آن را اجازه دادند. [1] .
[1] تهذيب، کتاب القضاء، باب الزيادات في القضايا والاحکام، چاپ جديد، ج 6، ص 300، حديث 48.
اين هم دزدي است
حضرت امير عليهالسلام درباره دو نفر که همديگر را (به عنوان غلام)فروخته و فرار ميکردند و اين عمل را کسب خود قرار داده بودند، فرمود: بايد دستشان قطع گردد؛ زيرا آنان هم خود را دزديدهاند و هم اموال مردم را. [1] .
[1] عجائب القضايا، قمي، ص 48، حديث 50.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۱۱ ق.ظ توسط طیبه وکیلیان
|
به نام پروردگار یکتا