داوريها و قضاوتهاي آن حضرت- عليه‏السلام- کاملا ابتکاري و بي‏سابقه است، که در هر قضيه‏اي با پيگيري دقيق و عميق ماجرا، و طرح و تدبير نقشه‏هايي حيرت آور، و الهام گرفته از امدادهاي غيبي نيرنگ مکاران و جرائم مجرمين را کشف و شخص جاني را ناگزير از اقرار نموده و حق را به صاحب حق رسانده و حدود الهي را بدون کمترين اغماض و با قاطعيت تمام به اجراء درآورده و به قضاوتهاي سطحي و پوشالي اکتفا ننموده است. که البته بحث و بررسي پيرامون قضاوتهاي آن حضرت- عليه السلام- و مطالعه همه جانبه آنها امري است لازم و ثمربخش که نيازمند فرصت و مجالي مناسب و تحقیقات مستقل در اين زمينه است.
از رسول خدا- صلي الله عليه و آله- درباره آن حضرت- عليه‏السلام- نقل شده که فرمود: اقضاکم علي؛ [1] برترين شما در قضاوت علي است و نيز فرمود: يا علي انت اعلم هذه الامة و اقضاها بالحق؛ يا علي! تو داناترين اين امت و برترين آنان در قضاوت به حق مي‏باشي.
و هنگامي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله- خواست آن حضرت را به عنوان قاضي به سوي يمن بفرستد برايش دعا کرده بدرگاه خدا عرضه داشت: اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه؛ خدايا قلب علي را هدايت کن و زبانش را ثابت و استوار گردان. که خود آن حضرت- عليه‏السلام- مي‏فرمايد: پس از اين دعايي که رسول خدا- صلي الله عليه و آله- در حقم نمود در هيچ قضاوتي ترديد نکردم.
و نيز مي‏فرمايد: اگر بر بساط قضاوت تکيه زنم حکم مي‏کنم بين پيروان تورات به توراتشان، و پيروان انجيل به انجيلشان، و پيروان قرآن به قرآنشان، بگونه‏اي که هر کدام به نطق آمده بگويد: علي به آنچه که در من هست قضاوت نموده است. [2] .

[1] مناقب، سروي، ج 1 ص 62.
[2] ارشاد مفيد، ص 15 و 16.

نقل قضاوتها
شيخ کليني- رحمه الله- در کافي، شیخ صدوق- رحمه الله- درفقيه، شیخ مفيد رحمه الله در ارشاد، شیخ طوسي رحمه الله در تهذيب، سيد رضي رحمه الله در خصائص الائمه و سروي رحمه الله در مناقب، پاره‏اي از قضاوتهاي آن حضرت عليه‏السلام را نقل کرده‏اند و جمعي از علماي متقدم کتابهايي مستقل در اين زمينه تاليف نموده‏اند؛ اگر چه بجز کتاب ابراهيم بن هاشم قمي که بنا به نقل بعضی موجود است، بقيه به ما نرسيده است ولي در کتاب فهرست شيخ طوسي و نجاشي مذکور مي‏باشند، مانند کتاب اسماعيل بن خالد، و عبدالله بن احمد و محمد بن قيس بجلي، و عبيدالله بن ابي‏رافع يا پدر او و...
مطالبی که در این قسمت بیان می گردد عمدتا برگرفته از ترجمه کتاب معروف قضاء اميرالمومنين علي بن ابيطالب (علیه السلام) تاليف شيخ محمد تقي تستري مي‏باشد.
برای جلوگیری از اطاله کلام تنها برخی از قضاوتها انتخاب گردیده و بجز چند مورد خاص، قضاوتها مربوط به زمان حکمفرمایی خود حضرت است؛ با این وجود لازم به ذکر است که تعداد زیادی از داوریهای امیرالمومنین علیه السلام در دوران خلفای سه گانه و خصوصا خلیفه دوم و در زمانی که همگان در قضاوت درمانده شده و شخص مظلوم فریاد التجا بلند کرده است به وقوع پیوسته است.
جمله معروف "لو لا علی لهلک عمر" در مواردی چند پس از حکم کردن امیر مومنان علیه السلام در زمان درماندگی خلیفه دوم از او صادر شده است.

توطئه‏اي که فاش گرديد
در زمام خلافت عمر دو نفر امانتي را نزد زني(سالمند) به وديعت گذاشتند و به وي سفارش نمودند که تنها با حضور هر دوي آنان وديعه را تحويل دهد.
پس از مدتي يکي از آن دو به نزد زن رفته مدعي شد که دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولي چون آن مرد زياد رفت و آمد مي‏نمود و مطالبه مي‏کرد، وديعه را به وي رد کرد. پس از گذشت زماني مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود که نزاعشان در گرفت، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت: تو ضامن وديعه هستي. اتفاقا اميرالمومنين عليه‏السلام در آن مجلس حضور داشت، زن از عمر خواست تا علي عليه‏السلام بين آنان داوري کند، عمر گفت: يا علي! ميان آنان قضاوت کن. اميرالمومنين عليه‏السلام به آن مرد رو کرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نکرده‏ايد که سپرده را به هر کدامتان به تنهايي ندهد، اکنون وديعه نزد من است، برو ديگري را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نکرد و از اين راه توطئه آنان را آشکار نمود؛ زيرا آن حضرت عليه‏السلام مي‏دانست که آن دو با هم تباني کرده و خواسته‏اند هر دو نفرشان از زن مطالبه کنند تا او به هر دو غرامت بپردازد. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب القضاء و الاحکام باب النوادر، حديث 12. تهذيب باب الزيادات في القضايا والاحکام، حديث 11.

استدلال به قرآن
هنگامي که هيثم از بعض غزوات به خانه خود بازگشت، پس از شش ماه تمام زنش فرزندي به دنيا آورد. هيثم فرزند را از خود ندانسته وي را نزد عمر برد و قصه را برايش بيان داشت. عمر دستور داد زن را سنگسار کنند. اتفاقا پيش از آن که او را سنگسار کنند، اميرالمومنين عليه‏السلام او را ديد و از قضيه باخبر گرديد، پس به عمر فرمود: بايد بگويي زن راست مي‏گويد؛ زيرا خداوند در قرآن مي‏فرمايد: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛ [1] مدت حمل و از شير گرفتن فرزند، سي ماه است و در آيه ديگر مي‏فرمايد: والوالدات يرضعن اولادهن حولين کاملين؛ [2] مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير مي‏دهند.
و وقتي که بيست و چهار ماه دوران شير دادن از سي ماه کم شود شش ماه مي‏ماند که کمترين دوران حاملگي است.
عمر گفت: اگر علي نبود عمر به هلاکت مي‏رسيد و زن را آزاد نمود [3] .

[1] سوره احقاف، آيه 14.
[2] سوره بقره، آيه 233.
[3] مناقب، سروي، قضاياه (علیه السلام) في خلافه عمر. ارشاد، مفيد، ص 110.

مفهوم سخن‏
مردي و زني را نزد عمر آوردند، مرد به زن گفته بود: زناکار! زن نيز به او گفته بود تو از من زناکارتري. عمر دستور داد هر دو را تازيانه زنند. اتفاقا اميرالمومنين عليه‏السلام در آنجا حضور داشت فرمود: شتاب مکنيد، زن مستحق دو حد است و بر مرد حدي نيست، سزاي زن دو حد است؛ زيرا اولا: به آن مرد تهمت زده و مستوجب حد افترا شده است. و ثانيا: به زناي خود اقرار کرده که به مرد مي‏گويد: تو از من زناکارتري؛ يعني، من هم زناکارم ولي کمتر، و از اين جهت مستحق حد زنا هم گرديده است. و آنگاه فرمود: از ناحيه دوم حد کاملي به او زده نمي‏شود. [1] .
[1] علت اين که از ناحيه دوم حد کاملي به او زده نمي‏شود؛ زيرا حد زنا با چهار دفعه اقرار ثابت مي شود، و زن تنها يک بار اقرار کرده بود، وعلت اين که حد افتراء از مرد ساقط گرديد؛ زيرا به سبب اقرار زن به زناي خود تهمت مرد منتفي گرديد. مناقب، سروي، قضاياه (علیه السلام) في عهد الثاني.

دادرسي امام علي علیه السلام
وقتي امام علي (عليه السلام) وارد کوفه شد مردم برگرد او جمع شدند، در بين آن مردم جواني بود که در جنگهاي آن حضرت نيز شرکت کرده و در رکاب او مي جنگيد، روزي آن جوان با زني ازدواج کرد. صبح روز بعد حضرت علي (عليه السلام) در مسجد نماز صبح را به جا آورد، سپس به يکي از اصحاب فرمود: به فلان محله مي روي در آنجا مسجدي مي بيني در کنار آن مسجد خانه اي است که صداي مشاجره زن و مردي را مي شنوي، آن زن و مرد را نزد من بياور. آن شخص رفت و آن دو نفر را نزد حضرت آورد. امام (عليه السلام) فرمود: چرا از ديشب تا حال در مشاجره و نزاع هستيد؟ جوان گفت: اي اميرمؤ منان (عليه السلام) من اين زن را به عقد خود در آوردم اما چون نزد او رفتم حالت تنفري در خود نسبت به او احساس کردم و نزديک او نشدم و اگر قدرت داشتم شبانه او را از خانه بيرون مي کردم. لذا به نزاع و مشاجره مشغول بوديم، تا اينکه فرستاده شما نزد ما آمد. حضرت به حاضرين در آن مجلس فرمود: بعضي از حرفها را نبايد همه کس بشنوند (يعني، شما از مجلس خارج شويد) همه برخاستند و مجلس را ترک کردند و فقط آن زن و مرد نزد حضرت باقي ماندند. حضرت علي (عليه السلام) به آن زن فرمود: آيا اين جوان را مي شناسي؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: اگر من حال و گذشته او را برايت بگويم و او را بشناسي انکار حقيقت نمي کني؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: آيا تو فلاني دختر فلان شخص نيستي؟ زن گفت: آري. حضرت فرمود: آيا پسر عمويي نداشتي که هر دو عاشق يکديگر بوديد. گفت: آري. فرمود: آيا پدرت از ازدواج شما ممانعت نکرد و او را از همسايگي خود دور نکرد تا شما با يکديگر تماسي نداشته باشيد؟ زن گفت: همين طور است. فرمود: آيا به يادداري که يک شب براي قضاء حاجت خارج شدي و پسر عمويت تو را غافلگير کرد و با تو نزديکي کرد و تو حامله شدي و جريان را از پدرت پنهان کردي و تنها به مادرت خبر دادي؟ و چون زمان وضع حمل تو فرا رسيد مادرت تو را به بيرون خانه برد و بچه ات را به دنيا آوردي و او را در پارچه اي پيچيدي و پشت ديوار گذاشتي و لحظاتي بعد سگي به آنجا آمد و تو ترسيدي که بچه ات را بخورد، سنگي برداشتي و به سوي سگ انداختي اما سنگ به سر بچه خورد و سرش شکست و تو و مادر نزد او آمديد و مادرت سر او را با پارچه اي بست و بچه را گذاشتيد و رفتيد... زن ساکت شد. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مي دهم که حق را بگويي، زن فرمايش امام را تایید کرد و گفت: يا علي (عليه السلام) غير از من و مادرم هيچ کس از اين جريان اطلاع نداشت. حضرت فرمود: خداوند مرا از آن واقعه با خبر کرد. حضرت بعد فرمود: صبح آن روز عده اي آمده و آن بچه را برداشتند و او را بزرگ کردند و او را با خود به کوفه آوردند و تو را به عقد او در آوردند در حالي که او پسر تو بود.
سپس حضرت به آن جوان فرمود: سرت را نشان بده چون جوان سر خود را برهنه کرد اثر شکستگي در سر او ديده شد. حضرت فرمود: اين جوان همان پسر تو مي باشد و خدا او را از عمل حرام بازداشت برو و با فرزندت زندگي کن که ازدواج بين شما وجود ندارد. [1] .

[1] محجة البيضاء، ج 4، ص 195.


حماقت منافقي بي آبرو
در دوران زندگي امام علي (عليه السلام) اشعث بن قيس [1] با مردي دعوا داشت و فرداي آن روز قرار بود او در محکمه امام علي (عليه السلام) حاضر شده و محاکمه گردد. اشعث شبانه حلوايي آماده کرده آن را براي امام برد تا از اين راه امتيازي براي محاکمه فردا به دست آورد.
امام (عليه السلام) در را گشود و نگاهي به حلوا کرد و فرمود: اصله ام زکاه ام صدقة فذلک محرم علينا اهل البيت؛ آيا بخششي، يا زکاتي و يا صدقه اي است؟ اينها همه بر ما خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حرام است.
عرض کرد: هديه است.
امام فرمود: گريه کنندگان در سوگ تو بنشينند آيا از اين راه وارد شده اي که مرا بفريبي؟ سوگند به خدا اگر هفت آسمان و زمين را به من بدهند که پوست جوي را از دهان مورچه اي به ستم در آورم نافرماني خدا را نمي کنم. [2] .

[1] اشعث دختري بنام جعده داشت که همسر امام حسن (عليه السلام) شد و به امام زهر داد و پسري بنام محمد داشت که در قتل مسلم بن عقيل و سپس در کربلا دخالت داشت او و فرزندانشان از شرورترين افراد عصر خود بوده اند به حدي که معاويه نيز از شرارت اشعث مي ترسيد.
[2] نهج البلاغه، خطبه 224.

دعواي عبد و مولا
روزي برده اي بر ارباب و مولاي خود شوريد و او را گرفت و مدعي شد که او ارباب است و آنکه اسير شده، همانا برده اوست. هر چه اطرافيان سعي کردند با نصيحت و سوگند، حتي تهديد غلام را از اين رفتارش باز دارند نتوانستند، او همچنان در ادعاي خود محکم و راسخ بود و هر دو آنها ادعا داشتند که مولا هستند و برده نمي باشند.
اين ماجرا را براي حل اختلاف به امام علي (عليه السلام) رساندند، حضرت به هر دو آنها را فرمود: تا رو به ديوار بايستند و سر به ديوار بگذارند و در آن حالت آنها را نگه داشت، آنگاه به قنبر فرمود: شمشير خود را از غلاف برکش. قنبر گفت: آماده ام يا علي! آنگاه حضرت فرمود: گردن غلام را بزن.
در اين هنگام آن کس که غلام بود بي اختيار خود را از ترس کنار کشيد و دعوا مولای و عبد خاتمه يافت. [1] .

[1] خصايص الائمة، شريف رضي، ص 86.

عفو و بخشش بخاطر قرآن
روزي از روزهاي حکومت امام علي (عليه السلام) شخصي خدمت امام آمد و اعتراف به دزدي کرد، امام به او فرمود: حد دزد قطع دست است. آيا باز هم اعتراف مي کني؟
او بار ديگر به جرم خود اعتراف کرد. امام پرسيد: آيا چيزي از آيات قرآن را در حفظ داري تا قرائت کني؟
گفت: آري، سوره بقره را حفظ دارم و مدام آن قرائت مي کنم.
امام فرمود: برو دست تو را به برکت سوره بقره بخشيدم. اشعث بن قيس که مردي منافق و از پليدان روزگار امام علي (عليه السلام) بود به آن حضرت اعتراض کرد و گفت: آيا حدود الهي را تعطيل مي کني؟
امام فرمود: تو چه مي داني حکم اين مسأله را؟ هر گاه براي جرمي شاهد و دليل اقامه شد، امام بايد حد الهي را اجرا کند، اما اگر مجرمي خود اعتراف کرد اين کار او با امام است؛ مي تواند عفو کند و مي تواند حد الهي را جاري سازد. [1] .

[1] استبصار شيخ طوسي، ج 4؛ اصول کافي، ج 7، ص 260.


سفري که بازگشت نداشت
روزی اميرالمومنين عليه‏السلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جواني گريه کنان در حالي که گروهي او را تسلي مي‏دادند، جلوي آن حضرت آمد. امام عليه‏السلام به جوان فرمود: چرا گريه مي‏کني؟
جوان گفت: يا اميرالمومنين! سبب گريه‏ام حکمي است که شريح قاضي[1] درباره‏ام نموده، که نمي‏دانم بر چه مبنايي استوار است؛ و داستان خود را چنين شرح داد: پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادي به همراه داشته و اينها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است، حال او را از آنان مي‏پرسم، مي‏گويند: مرده است. از اموال و دارايي او مي‏پرسم، مي‏گويند: مالي از خود برجاي نگذاشته است. ايشان را به نزد شريح برده‏ام و او با سوگندي آنان را آزاد کرده، با اين که مي‏دانم پدرم اموال و کالاي زيادي به همراه داشته است.
اميرالمومنين عليه‏السلام به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در کار اين جوان تحقيق کنم، آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وي فرمود: چگونه بين ايشان حکم کرده‏اي؟
شريح گفت: يا اميرالمومنين! اين جوان مدعي بود که پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادي با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است و چون از حالش جويا شده، به وي گفته‏اند: پدرش مرده است. و من به جوان گفتم: آيا بر ادعاي خود گواه داري؟ گفت نه، پس اين گروه منکر را قسم دادم و آزاد شدند.
اميرالمومنين عليه‏السلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم که در مثل چنين قضيه‏اي اين گونه حکم مي‏کني؟!شريح: پس حکم آن چيست؟
امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اکنون چنان بين آنان داوري کنم که پيش از من جز داود پيغمبر کسي به آن حکم نکرده باشد.
اي قنبر! ماموران انتظامي را حاضر کن! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر ماموري را بر يک نفر از آنان موکل ساخت و آنگاه به صورتهايشان خيره شد و فرمود: چه مي‏گوييد آيا خيال مي کنيد که من از جنايتي که بر پدر اين جوان آگاه نيستم؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم. سپس به ماموران فرمود: صورتهايشان را بپوشانيد و آنان را از يکديگر جدا سازيد پس هر يک را در کنار ستوني از مسجد نشاندند در حالي که سر و صورتشان با جامه‏هايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام عليه‏السلام منشي خود، عبدالله بن ابي‏رافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و کاغذ بياور! و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند. و آن حضرت عليه‏السلام به مردم فرمود: هر وقت من تکبير گفتن شما نيز تکبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمود و يکي از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرد و به عبدالله بن ابي‏رافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسي او پرداخت و پرسيد: در چه روزي شما و پدر اين جوان از خانه‏هايتان خارج شديد؟گفت: در فلان روز. در چه ماهي؟گفت: در فلان ماه. در چه سالي؟گفت: در فلان سال. در کجا بوديد که پدر اين جوان مرد؟ گفت: در فلان محل. در خانه چه کسي؟گفت: در خانه فلان. به چه بيماري؟ گفت: با فلان بيماري. مرضش چند روزي طول کشيد؟گفت: فلان مدت.
در چه روزي مرد؛ چه کسي او را غسل داده کفن نمود و پارچه کفنش چه بود و چه کسي بر او نماز گزارد و چه کسي با او وارد قبر گرديد؟
و چون بازجوئي کاملي از او به عمل آورد صدايش به تکبير بلند شد، و مردم همگي تکبير گفتند، سايرين که صداي تکبيرها را شنيدند يقين کردند که آن يکي راز خود و ديگران را فاش ساخته است، آن حضرت عليه‏السلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وي را ببرند.
سپس ديگري را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرده به وي فرمود: آيا تصور مي‏کني که من از جنايت و خيانت شما اطلاعي ندارم؟
در اين هنگام که مرد شک نداشت که نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف کرده چاره‏اي جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت: يا اميرالمومنين! من هم يک نفر از آن جماعت بوده و به کشتن پدر آن جوان تمايلي نداشتم؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود.
پس امام عليه‏السلام تمام شهود را پيش خوانده يکي پس از ديگري به کشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار کردند، و آنگاه مرد اول هم که اقرار نکرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت عليه‏السلام آنان را عهده‏دار خونبها و اموال پدر جوان گردانيد. در اين موقع که خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافي شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر کدام مبلغي را ادعا مي‏کرد، پس اميرالمومنين انگشتر خود و انگشترهاي آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط کنيد و هر کدامتان که انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت مي‏کند.
پس از فيصله و اتمام قضيه شريح گفت: يا اميرالمومنين! حکم داوود پيغمبر چه بوده است؟
آن حضرت عليه‏السلام فرمود: داوود از کوچه‏اي مي‏گذشت، اتفاقا به چند کودک برخورد نمود که سرگرم بازي بودند، و شنيد کودکي را به نام مات الدين؛ مرد دين صدا مي‏زنند، داوود کودکان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت: نام تو چيست؟گفت: مات الدين. داوود گفت: چه کسي اين نام را براي تو معين کرده؟گفت: پدرم. داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسيد اي زن! اسم فرزندت چيست؟ گفت: مات الدين. داوود: چه کسي اين نام را بر او نهاده است؟ زن: پدرش. داوود: به چه مناسبت؟ زن: زماني که اين فرزند را در شکم داشتم، پدرش با گروهي به سفر رفت، ولي با آنان بازنگشت، احوالش را از ايشان جويا شدم گفتند: مرده. گفتم: اموالش چطور شده؟ گفتند: چيزي از خود برجاي ننهاده! گفتم: پس هيچ وصيت و سفارشي براي ما به شما نکرد؟ گفتند: چرا تنها يک وصيت نمود، وي مي‏دانست که تو بارداري، سفارش نمود به تو بگوييم فرزندت پسر باشد يا دختر، نامش را مات الدين بگذاري. داوود گفت: آيا همسفرهاي شوهرت مرده‏اند يا زنده؟گفت: زنده. گفت: مرا به خانه‏هايشان راهنمايي کن.
زن، داوود را به خانه‏هاي آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتيب از ايشان بازجويي نمود و چون جنايت ايشان برملا گرديد خونبها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت: حالا نام پسرت را عاش الدين؛ زنده است دين بگذار. [2] .
و همين خبر را شیخ کليني نيز به اسنادي ديگر از اصبغ بن نباته نقل کرده که مي‏گويد: اميرالمومنين عليه‏السلام در قضيه چنان قضاوت شگفت انگيزي نمود که هرگز مانند آن را نشنيده‏ام و سپس همين داستان را نقل نموده تا آنجا که مي‏گويد: امام عليه‏السلام با آن گروه به نزد شريح برگشتند و آن حضرت اين مثل معروف را براي شريح مي‏خواند:

اوردها سعد و سعد مشتمل
يا سعد ما تروي علي هذا الابل‏

مردي به نام سعد، شتران خود را براي آب دادن وارد رودخانه کرده در حالي که خود را در ميان لباسش پيچانده بود؛ اي سعد! با اين وضع نخواهي توانست شترانت را آب دهي.کنايه از اين که لازم بود شريح در اطراف قضيه، تحقيق زيادتري نموده و به قضاوتي ظاهري و پوشالي اکتفا نکند. [3]
[1] مرحوم فيض الاسلام درباره شريح در ذيل نامه سوم نهج‏البلاغه خود چنين مي‏گويد : «شريح مردي بود کوسج که مو، در رو (صورت) نداشت، و عمر بن خطاب او را قاضي کوفه قرار داد، و در آن ديار به قضاء مشغول بود، اميرالمومنين (علیه السلام) خواست او را عزل نمايد، اهل کوفه گفتند: او را عزل مکن، زيرا او از جانب عمر منصوبست، و ما با اين شرط با تو بيعت نموديم که آنچه ابوبکر و عمر مقرر نموده‏اند، تغيير ندهي، و چون مختار ابن ابي‏عبيده ثقفي به مقام حکومت و امارت رسيد، او را از کوفه بيرون نموده، به دهي که ساکنين آن يهودي بودند فرستاد، و چون حجاج امير کوفه گرديد او را به کوفه باز گردانيده با اينکه پيرمرد سالخورده‏اي بود، امر کرد به قضاء مشغول گردد، او به جهت خواري که از مختار ديده بود درخواست نمود تا او را از قضاء عفو نمايد، حجاج پذيرفت، خلاصه هفتاد و پنج سال قاضي بود فقط دو سال آخر عمر بر کنار ماند، و در سن يکصد و بيست سالگي از دنيا رفت».
نیز گفته اند که امام علیه السلام در زمان حکمفرمایی خویش به او فرمودند قضاوت نهائي را نزد من آر، و عملا قضاوت او را از کار انداختند. نام او در ميان کساني است که بر ضد «حجر بن عدي» به ناحق گواهي دادند و معاویه او را به شهادت رساند. (رجوع کنید به: تاريخ طبري، ج 4، ص 100 و 352 و ج 5، ص 270 و 289 و 582 و ج 6، ص 34 و 149 و 324.)
هنگامي که اميرالمؤمنين علي (علیه السلام)، مردم را از نماز تراويح منع کرد، شريح فرياد مي زد: اي واي، سنت عمر[پامال شد] و از اين بدعت عمر دفاع کرد، نیز او از طرفداران عثمان بود. (تنقيح المقال، ج 2، ص 83.)
همچنین طبري از ابومخنف نقل مي‏نمايد: به عمرو بن حجاج خبر دادند که هاني بن عروه کشته شده، او با طايفه مذحج آمد و قصر را محاصره کرد و به عبيدالله گفت: من عمرو بن حجاج هستم و اينها شجاعان و بزرگان مذحج هستند، ما دست از اطاعت تو برنداشته‏ايم و بيعت تو را نشکسته‏ايم، به اين جماعت خبر رسيده که صاحب آنان کشته شده، پس اين خبر بر آنان سخت و ناگوار آمده است.
عبيدالله بن زیاد، شريح قاضي را نزد ايشان روانه کرد، او پس از ديدن هاني و اطلاع از حال او نزد مردم رفت و شهادت داد که هاني زنده است. عمرو بن حجاج خداي را بر زنده بودن او شکر نمود، و مردم برگشتند. ( تاريخ طبري، ج 5، ص 367 و 368 و نیز رجوع کنید به: سفينة البحار، ج 1، ص 694، ارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 50.)
[2] فروع کافي، کتاب الديات، باب النوادر، حديث 8. تهذيب، باب الزيادات في القضاياء و الاحکام، حديث 82. من لا يحضر، ابواب القضايا و الاحکام، باب الحيل في الحکام، حديث 11، مناقب سروي، ج 1، ص 506، قضاياه عليه‏السلام في خلافته.
[3] کنايات جرجاني، ص 97.

نذر مشکل
از حضرت امير عليه‏السلام پرسيدند؛ مردي نذر کرده با پاي پياده خانه خدا را زيارت کند، در بين راه رودخانه‏اي رسيده که لازم است با کشتي از آن عبور کند تکليفش چيست؟
امام عليه السلام فرمود: در کشتي سرپا مي‏ايستد تا از آب عبور کند. [1] .

[1] فروع کافي، باب النذور، حديث 6.

زد و خورد در حال مستي
در زمان خلافت اميرالمومنين عليه‏السلام به آن حضرت گزارش رسيد که چهار نفر در حال مستي يکديگر را با کارد مجروح نموده‏اند. امام عليه‏السلام دستور داد آنان را توقيف نموده تا پس از هشياري به وضعشان رسيدگي کند، دو نفر از آنان جان سپردند. اولياي مقتولين نزد اميرالمومنين عليه‏السلام آمده و خواستار قصاص از زندگان شدند، آن حضرت عليه‏السلام به آنان فرمود: شما از کجا مي‏دانيد که اين دو نفر زنده ايشان را کشته‏اند و شايد خودشان يکديگر را مجروح نموده و مرده‏اند؟
گفتند: نمي‏دانيم، پس شما خودتان با استفاده از دانش خدادادي‏تان بين آنان حکم کنيد.
امام عليه‏السلام فرمود: ديه آن دو مقتول به عهده هر چهار قبيله است و بعد از اخراج خونبهاي زخمهاي دو نفر زخمي، باقيمانده به اولياي آن دو مقتول رد مي‏گردد. [1] .

[1] شيخ مفيد پس از نقل اين خبر مي گويد: اين حکمي که آن حضرت عليه السلام درباره آنان فرموده تنها حکمي است که براي رسيدن به واقع تصور مي شود؛ زيرا گواهي نيست تا بدان وسيله قاتل از مقتول جدا شود. و نيز گواهي نيست تا ثابت کند قتل عمدي بوده، و اين حکم در مورد قتل خطا و اشتباه در قاتل است ؛ زيرا خونبهاي کشتگان را بر هر چهار قبيله قرار داده و ديه زخمهاي مجروحين را از آن کم کرده است، و مقصود آن حضرت از اينکه فرموده: ديه آن دو مقتول بر قبايل چهارگانه است اين است که ديه هر دو تا با هم، وگرنه ديه هر کدام از آنها بر سه قبيله ديگر است غير از قبيله خودش . ارشاد مفيد، قضاياه عليه‏السلام في خلافته، من لا يحضر، کتاب الديات، باب حکم الرجل يقتل الرجلين او... حديث 7. تهذيب، کتاب الديات باب الاشتراک في الجنايات، حديث 5.

مجازات
ماموران سه نفر را که در يک قتل شرکت کرده بودند دستگير نموده و به دادسراي حضرت امير عليه‏السلام گسيل داشتند و ماجرا را چنين شرح دادند: يکي از آنان او را بگرفت و ديگري وي را به قتل رساند و سومي از آنان نگهباني مي‏کرد.
اميرالمومنين عليه‏السلام فرمود: چشمان ديده‏بان بايد کور شود، و آن کس که مقتول را گرفته بايد در زندان ابد جان بسپارد، همان گونه که آن مرد را گرفته تا جان سپرده است و قاتل نيز بايد کشته شود. [1] .

[1] فروع کافي، کتاب الديات، باب النوادر، حديث 21.

تشخيص فرزند
مردي دو کنيز داشت، اتفاقا هر دو با هم فرزند زاييدند، يکي پسر و ديگري دختر، کنيزي که دختر زاييده بود دخترش را در جاي پسر خوابانيده و پسر را در آغوش گرفت و گفت: پسر فرزند من است، مادر پسر هم مي‏گفت: پسر فرزند من است. اين قضيه در عهد خلافت اميرالمومنين عليه‏السلام اتفاق افتاده بود. خصومت به نزد آن حضرت بردند. امام عليه‏السلام دستور داد شير آنها را بسنجند و فرمود: شير هر کدام که سنگين‏تر است پسر از اوست. [1]
[1] تهذيب، ج 6، ص 315، حديث 180.

آزمايش بينايي و بويايي و گويايي
از اميرالمومنين عليه‏السلام از مردي که ديگري بر سرش کوفته بود و مضروب ادعا مي‏کرد بينايي و بويايي و گويايي خود را از دست داده پرسش نمودند.
اميرالمومنين عليه‏السلام فرمود: اگر راست مي‏گويد سه ديه طلب دارد.
پرسيدند، چگونه معلوم مي‏شود؟
اميرالمومنين عليه‏السلام فرمود: بوياييش بدين وسيله آزمايش مي‏شود که پارچه نيم سوزي زير بيني او مي‏گيرند، اگر در جاي خود ايستاده و حرکت نکرد راست گفته، و اگر سر را دور کرد و چشمانش اشک آورد دروغ گفته است؛ و آزمايش بيناييش بدين ترتيب که چشمانش را در مقابل قرص خورشيد باز نگه مي‏دارند، اگر بدون اختيار چشمان را بر هم زد دروغ گفته و گرنه راست گفته است.
و اما گوياييش؛ سوزني در زبان او فرو مي‏برند پس اگر خون سرخ بيرون آمد دروغ گفته، و اگر خون سياه خارج شد راست گفته است. [1] .
[1] فروع کافي، ج 7، ص 323، حديث 17.

آزمايش کري
مردي استخواني به گوش ديگري زد، مضروب ادعا کرد که در اثر آن ضربه شنوايي او از بين رفته است. حضرت امير عليه‏السلام فرمود: تا يک سال از او مراقبت نموده و احيانا او را غافلگير کنند، پس اگر شنوايي او بر آنان ثابت گرديد و يا دو مرد عادل بر آن گواهي دادند ديه‏اي طلب ندارد و گرنه او را بر عدم شنوايي سوگند داده ديه گوشش را به او مي‏پردازند.... [1] .
و در ادامه خبر حضرت رضا عليه‏السلام از اميرالمومنين- عليه‏السلام- چنين آمده که اگر مورد ادعا، از دست دادن تمام شنوايي باشد... صبر مي‏کنند تا به خواب سنگيني فرو رفته بر او فرياد مي‏کشند. [2]

[1] فروع کافي، ج 7، ص 322، حديث 3.
[2] فروع کافي، ج 7، ص 324، حديث 9.

راه تشخيص
در زمان خلافت اميرالمومنين عليه‏السلام کودکي که داراي دو سر و دو سينه بر يک کمر بود به دنيا آمد، ميراثش را از آن حضرت جويا شدند.
امام عليه‏السلام فرمود: هنگامي که خواب است بر او فرياد زنند اگر هر دو سر با هم بيدار شدند يک نفر است و يک ميراث مي‏برد. و اگر يکي بيدار و ديگري همچنان خواب ماند دو ميراث مي‏برد. [1] .
[1] فروع کافي، ج 7، ص 159، حديث 1. در کافي، از بزنطي از ابوجميله نقل کرده که مي‏گويد: در فارس زني شوهردار را ديدم داراي دو سر که هر کدام نسبت به ديگري رشک مي‏برد و نيز از ديگري نقل کرده که مي‏گويد: مردي به اين کيفيت ديدم که هر دو به عمل بافندگي مشغول بودند. (فروع کافي، ج 7 ص 159، حديث 2 و 3).

يک نفر در آب غرق شد
شش نفر در آب فرات سرگرم بازي بودند، يکي از آنان غرق شد، نزاع را نزد اميرالمومنين عليه‏السلام بردند، دو نفر از آنان گواهي دادند که آن سه نفر ديگر او را غرق کرده‏اند، و آن سه نفر گواهي دادند که آن دو نفر ديگر او را غرق کرده‏اند، اميرالمومنين عليه‏السلام ديه او را به پنج قسمت مساوي تقسيم نمود، دو قسمت به عهده آن سه نفري که دو نفر بر عليه ايشان گواهي داده‏اند، و سه قسمت به عهده آن دو نفري که سه نفر بر عليه ايشان گواهي داده‏اند. [1] .
شيخ مفيد در ارشاد پس از نقل اين خبر مي‏گويد: در اين قضيه هيچ قضاوتي تصور نمي‏شود که از قضاوت آن حضرت به صواب نزديکتر باشد.

[1] ارشاد مفيد، قضاياه عليه السلام في خلافته . فروع کافي، کتاب الديات، باب الجماعه يجتمعون علي قتل واحد، حديث 6. تهذيب کتاب الديات، باب الاشتراک في الجنايات، حديث 3.

وديعه
مردي دو دينار و ديگري يک دينار نزد شخصي به وديعت نهادند، يک دينار آنها تلف شد. اميرالمومنين عليه‏السلام درباره آنان فرمود: يک دينار از دو دينار موجود به صاحب دو دينار اختصاص دارد و دينار ديگر نيز بالمناصفه بين آن دو تقسيم مي‏شود. [1] .
و نظير اين خبر است روايتي که شيخ صدوق و شيخ طوسي به امام صادق عليه‏السلام نسبت داده‏اند که دو نفر بر سر دو درهم با يکديگر نزاع مي‏کردند، يکي از آنان هر دو درهم را از خود مي‏دانست و ديگري يکي از آنها را.
آن حضرت عليه‏السلام فرمود: کسي که مدعي يک درهم است اعتراف دارد که از درهم ديگر حقي ندارد، و درهم ديگر که مورد نزاع است بين آنان بالمناصفه تقسيم مي‏شود. [2] .

[1] من لا يحضر، باب 16، الصلح ، حديث 12. تهذيب، باب الصلح، حديث 14.
[2] من لا يحضر، باب الصلح، حديث 8. تهذيب، باب الصلح بين الناس، حديث 12.

حيوان سرکش
اميرالمومنين عليه‏السلام جنايتهاي حيوان سرکش را در اولين دفعه موجب ضمان نمي‏دانست ولي در نوبتهاي بعد صاحبش را ضامن مي‏کرد.
مؤلّف:
علت عدم ضمان در دفعه اول عدم علم صاحب اوست، ولي در دفعات بعد، چون صاحبش از حال حيوان باخبر بوده وظيفه داشته از او مراقبت کند. [1] .

[1] فروع کافي، کتاب الديات، باب ضمان ما يصيب الدواب، حديث 13.

کيفر ميگساري در ماه مبارک رمضان
نجاشي شاعر، در روز ماه رمضان شراب نوشيده او را نزد اميرالمومنين عليه‏السلام آوردند، آن حضرت عليه‏السلام هشتاد تازيانه به او زد، شب او را بازداشت نموده بامدادان نيز او را طلبيده بيست تازيانه ديگر زد.
نجاشي گفت: يا اميرالمومنين! آن هشتاد تازيانه که به من زدي کيفر شراب نوشيدنم بود، ولي سبب اين بيست تازيانه دوم را نفهميدم؟!
حضرت عليه‏السلام فرمود: بخاطر بي‏حرمتي و بي‏اعتنايي تو بود نسبت به ماه رمضان. [1] .
[1] فروع کافي، کتاب الحدود، باب ما يجب فيه الحدود في الشراب، حديث 15.

بريدن دست سارق
از حضرت امير عليه‏السلام نقل شده که فرمود: اگر دزدي را در ميان خانه دستگير کنند در حالي که اموالي هم جمع کرده دستش قطع نمي‏شود. و هنگامي دستش را مي‏برند که اموال را از خانه بيرون برده باشد. [1] .

[1] فروع کافي، ج 7، ص 224. حديث 11.

خطاي بني‏اميه
از امام صادق عليه‏السلام نقل شده که مي‏فرمود: علي عليه‏السلام اجازه نمي‏داد پرونده‏اي که تحت رسيدگي يک قاضي بود به قاضي ديگر تسليم شود تا اين که بني اميه بر سر کار آمده و با وجود بينه آن را اجازه دادند. [1] .
[1] تهذيب، کتاب القضاء، باب الزيادات في القضايا والاحکام، چاپ جديد، ج 6، ص 300، حديث 48.

اين هم دزدي است
حضرت امير عليه‏السلام درباره دو نفر که همديگر را (به عنوان غلام)فروخته و فرار مي‏کردند و اين عمل را کسب خود قرار داده بودند، فرمود: بايد دستشان قطع گردد؛ زيرا آنان هم خود را دزديده‏اند و هم اموال مردم را. [1] .

[1] عجائب القضايا، قمي، ص 48، حديث 50.